بنام امروز، روز تولد تو هفده ستاره چیده ام در یک سبد،


تکه ای از ماه را

و سی و شش شاخه نیلوفر،

تو دوباره متولد می شوی و من دوباره عاشق تر...

من اینجا نشسته ام، کنار پنجره،

رو به آسمانی که کم کمک دارد تاریک می شود

و اما تو شاید در هیاهو چه شادمانه خاموش کنی آخرین شمع را

و من اینجا در سکوت، پشت پنجره ی باران زده اتاقم،

زمزمه می کنم: تولدت مبارک...چه خوب شد که به دنیا آمدی....

از خداوند متشکرم که تو را به دنیا هدیه کرد...

تو را به چشم های من ارزانی داشت!

امیدوارم 120 بار متولد شوی...دوباره و دوباره و دوباره،

از تو چه پنهان؟ چند روزی است با خودم کلنجار می روم

برای ارسال یک پیام تبریک کوچک،

ولی می ترسم از تو،

خنده دار است، نه؟

آدم کسی را دوست داشته باشد که از او می ترسد!!!!

آخر می دانی؟

من همیشه حلوا حلوا می کنمت،

اما تو شیرین نمی شوی،

همیشه تلخی،

همیشه عاقلی...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ٧:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.