همیشه از چیزی می ترسم،


قبل تر ها از جادوگر های نمایش های عروسکی،

از باخت تیم فوتبال مورد علاقه ام،

از چاه نداشته خانه مان،

از دزد، از مرگ در جوانی،

ولی الان از این می ترسم که دیگر چیز جذابی جز دیوانگی نیست!

من همیشه می ترسم،

من نمی دانم توی این دنیای شلوغ چه خبر است؟

نمی دانم در جنگ جهانی اول یا دوم،

چند نفر را خدا کشت،

نمی دانم رنگ چشم ها در آفتاب واقعی تر است یا تاریکی؟

من اما خیلی چیزها را می دانم،

مثلا اینکه هر چیزی نوشتن ندارد

و اما تو مجبوری همه شان را بخوانی

و باور کنی دیوانه ای دوستت دارد.

 

پ ن: مژه های آب خورده، تاوان چشم های آب نخورده اند!!!!

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱٥ | ٥:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.