دلم را از کفه ی ترازویت پس می گیرم

 


کف دستم می گذارم

و برایت ترانه خیر پیش می خوانم!

تو تمامش کن... من نمی توانم... نمی توانم!

تو نخوان... دیوار دلتنگی هایم را تو نخوان، مثل همه روزهایی  که نمی خوانی!

من فقط می توانم تمام شوم...!!!

فقط می توانم تمام شوم... همین.

از خوشی های روزگار است که آدمی به همه چیز عادت می کند،

به رفتن،

به ماندن،

به داشتن کسی و بعد نداشتنش...به بودن...به نبودن...

به عشق... به بی عشقی...

به حرف زدن... به سکوت... به دل بستن....به دل کندن...

به صندلی خالی....به حضور تازه وارد...به جای خالی اش حتی!

به خندیدن...به گریستن...به استرس...به آرامش...

به بیکاری....به کار مداوم...

به دلی که دیگر تنگ نمی شود...

به آدمی که فراموشمان می کند در گذر روزگار...

به زندگی ای که می گذرد....خوب یا بد!

خدا کند یاد بگیرم قبل از اینکه قدم از قدم بردارم یادم باشد،

که به همه چیز زندگی عادت خواهم کرد!

باور کن...

 

پ ن 1: دنیا شروع کرده به لنگیدن،

از وقتی که شستش خبردار شده

دلت نمی خواهد

دوستت داشته باشم...

همه شان نمکدان بدست گرفته اند و

بر خستگی هایم نمک می پاشند!

تمام روزهایی که دلم گرم نیست

و سرت گرم است!

 

پ ن 2: اصلا شاید قرار بر این است،

تا پیرمردی شوی با خاطره دختری

با همین لباس هایی که امروز به تن دارم!

همین شال

همین گوشواره ها

همین لبخند

شاید این پایان زیباتری باشد،

حتی اگر به بهای تباهی تمام امروزهایم تمام شود!

 

پ ن 3: لعنت به جمعه ها که زخم بر حنجره ام می نشاند...

پ ن 4:منتظر یک معجزه ام...یک معجزه که مرا ازین دانشکده لعنتی خطرناک بیرون بکشد...خدایا تا آن روز از تو صبر می خواهم... کاش شنبه نیاید...دلم نمی خواهد بروم سرکار با آن همه درگیری و تنش و از همه تاسف بار تر رییسی که عرضه دفاع از پرسنلش را ندارد! خدایا به  همه بچه های واحد صبر بده، نه فقط من... کاش می شد از این سازمان لعنتی بروم. چگونه است که یک کارمند رسمی با بیش از ده سال سابقه کار حق ندارد از حق قانونی اش برای انتقال به یک سازمان دیگر استفاده کند مگر با اجازه رییس دانشکده؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوب مسلم است تا صد سال دیگر موافقت نخواهد کرد کسی که به زور و تهدید مرا به سازمانش آورده است...کسی که این قدرت را دارد جلو حقوق مرا بگیرد چرا که من نمی خواستم اینجا کار کنم! کسی این حق را دارد مرا به کمیته تخلفات اداری و حراست بکشاند که چی؟ که من نمی خواهم در این سازمان بمانم...کاش یک اتفاق ناب در وزارتخانه بیفتد، یک اتفاق به نفع کارکنان....خیلی بعید است نه؟

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱۳ | ۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.