شعر ها هیچ خاصیتی ندارند،


مگر آنکه من برای تو بنویسم،

تو از من دورتر شوی

و دیگرانی بخوانند و

عاشق دیگران شوند!

مرغ شعرها برای همسایه غاز می شود!

ولی برای من دست و پا زدن در لجنزاری را تداعی می کند

که فروتر

که دورتر

که بیهوده تر...

اما باز هم به خود می گویم

جهان غول چراغ است،

باید مدام آرزو کرد...

ما اشتباه می کنیم که از نیمه برمی گردیم،

جهان روبروی ماست، نه پشت سر...

شاید چیزی باشد که به پاره شدن کفش ها بیارزد،

من شاهراه  "چهارخانه های پیراهنت"  را

از نیمه برنمی گردم!!!

 

پ ن: گاهی بی هیچ بهانه کسی را دوست داری،

گاهی با هزار دلیل هم نمی توانی یکی را دوست داشته باشی!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱٠ | ٥:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.