جز خاطره
هرکه رفت بازنیامد ...


حالا تو خاطره شده‌ای
جایی میان آمدنت ، بودنت ، رفتنت ...
از خیسی چشمانم می‌گذری
می‌روی،
بازمی‌آیی ...

بیرون هیچ‌خبری نیست
بیرون از خانه
بیرون از شهر
بیرون از خود
اتفاقات دقیقا همانجا که هستی می افتند
بیرون که می روی
می دوند
رد می شوند
از خانه 
از شهر
از تو .. 

به ترس که عادت می کنی
دیگر نمی ترسی ...
هرچند فرقی نمی کند،
دیگر نه شروعی درکار است
نه ادامه و پایانی!
ترس پیش از تو ، به تو عادت کرده است... 

 

پ ن 1:باز هم از کنارت گذشتم،

خواستم صدایت کنم 

که راه گم شد.

تاریکی، 
همه‌چیز را از انسان می‌گیرد،

حتی مسیرهایی که روزی فکر می‌کردی

چشم‌بسته هم آنها را برخواهی گشت...

افسوس "دوستت دارم ها"

دیگر جنس شعرهایم را نمی خواهند!

چاره ای نیست...

 وقتی نمی رسی،

شاید پایت را جایی جا گذاشته ای ، 

وقتی نمی شود از تو گذشت،

باید دوست داشت!

 

 

 پ ن 2:جهان چیزی از تو به دل نگرفته 

جز من که سر می‌برم در سینه‌ام

و هرشب حرفم را گردن می‌زنم

تا ناگفته‌هایم به گردن تو نباشد!

بگذار خودم به خودم بد کرده باشم،

حرفی نیست... حرفی نیست...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٧ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.