آنقدر از حادثه پرم،

 


که وقتی به خانه می رسم، تلویزیون،

 لم می دهد روی کاناپه تا مرا تماشا کند،

خستگی ام می پرد روی رخت آویز و چشم هایم می روند که بخوابند...

اما دست هایم هنوز در دست های تو،

در قدم زدنی پاییزی، در خیابانی خیالی جا مانده اند...

 

پ ن 1: دنیا شروع کرده به لنگیدن،

از وقتی که شستش خبردار شده

دلت نمی خواهد

دوستت داشته باشم...

 پ ن 2: بازم تو خواب من، با من قدم بزن، آروم و سر به زیر  

                                  "گذشته ها با صدای احسان خواجه امیری"


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۸ | ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.