از زندگی ام چه می خواهم؟


منی که خود رادر هفده سالگی ام ترک کردم، تا به کار و درس و اجتماع بپیوندم!

منی که نتوانستم در رشته هنر تحصیل کنم، یا حتی باستان شناس شوم، چون خانواده دلش می خواست از من یک دندانپزشک بسازد!

منی که قبول شدم اما نرفتم چون از خون متنفر بودم!

منی که همیشه اخلاق بچه ها را دارم، زود می رنجم و اشکم درمی آید، حساسم، قهر می کنم، از جوی آب می پرم، زود قضاوت می کنم، عصبانی می شوم و دعوا می کنم و زود پشیمان می شوم، دل نازکم، از خون و آدم های معتاد و زنان خیابانی می ترسم و جمع آدم های خود شیفته نیز حالم را  بهم می زند!

زبانی جز مهر و محبت نمی فهمم و هیچ نگاه و کلامی را جز نگاه و کلام مهرآمیز به رسمیت نمی شناسم.

منی که داستان سازم و به همان مهارتی که داستان های زندگی ام را می سازم، آنها را خراب می کنم!

منی که نمی دانم یک لحظه ی آتی زندگیم کجای دنیا هستم و چه خواهم کرد؟

منی که آنی تصمیم می گیرم که مثلا بروم زیر زمین گم شوم یا یک شب تاصبح را در تخت فولاد، همان قبرستان  قدیمی شهر تجربه کنم یا بروم انتهای بیشه ناژوان و تا صبح در سکوت به صدای جیرجیرک ها گوش کنم یا حتی با چتر و پاراگلایدر، از بالای کوهی بپرم!

منی که یک لحظه ممکن است در حال رقص باشم و لحظه ای دیگر در خانه ام سرگرم یوگا و مراقبه، منی که زندگی را مانند یک رقص عارفه زیسته ام، نه بر مبنای اسلوب و روشهای قراردادی که بتواند مرا به شهرت برساند!

منی که آنقدر سرگرم زیستن خودم بوده ام که فرصت نکرده ام بد ذات باشم، کینه ای از کسی به دل بگیرم یا به کسی نیش یا زخم زبان بزنم.

منی که از همه آدم های دورم ترسیده ام و نتوانسته ام آدم های غریبه را به خلوت های شعر و موسیقی ام راه دهم،

منی که از اشتباه های دیگران گذشته ام، اما دندان دوست داشتنشان را هم کشیده ام.

منی که هیچ نمی فهمم وقتی این همه زیبایی در قلمروی فکر هست، چرا آدم های جنس مخالف به دنبال عشق های مادی هستند!؟

منی که اگر عاشق کسی شوم، به شرط اینست که از جسم و روابط مادیش به دور باشم.

منی که هیچ شباهتی به آدم های دور و برم ندارم، حساس تر و زودرنج تر و کودک مآب ترم و فقط در دریای اندیشه ها و قلمروی فلسفه های خودم غوطه می خورم،

منی که یک "میم" خیالی دارم و عاشقش شده ام!

منی که اغلب جایی از بدنم نظیر معده و شانه و سرم درد می کند و گاهی از شدت درد به خود می پیچم.

منی که با تمام نقطه ضعف های انسانی ام، حیران مانده ام که از زندگی ام چه می خواهم؟

راستی، دیگران از زندگیشان چه می خواهند؟

و هر چه فکر می کنم، نمی فهمم دلیل این همه طمع برای داشتن قدرت بیشتر چیست؟ معنی ازدواج فرمالیته و فرمایشی برای بدست آوردن یک موقعیت خوب اجتماعی یا رسیدن به ثروت چیست؟ و البته خدا را صد هزار بار شکر که به آدم ها به چشم یک گونی پر از پول، یک پارتی قوی یا پله ای برای رسیدن به موقعیت و شهرت نگاه نمی کنم! منی که کف زدن های این و آن شادم نمی کند!

منی که از تمام این زندگی فقط یک کنج زیبا و دنج را می خواهم، میان طبیعت تا که بتوانم بدون دغدغه ی رزق و روزی ام، کتاب بخوانم، عاشق باشم، زیبایی را برقصم و خیالم راحت باشد، معطل نان شب و حقوق آخر ماه و شراب شعور دیگران نیستم!

 

پ ن 1: حرف هایت مثل شلاق بیرحمانه می نشیند بر پوستم مهربان مخاطب خاص، نوشته هایت را بارها و بارها خواندم، حرف هایت همان حرف های دفعه قبل است، بدون تغییری، اما نمی دانم چرا عمیق زخمی ام می کند؟

جای زخم هایم درد می کند...عجیب... دردم همه اینست که حقیقت را می گویی و حق هم با توست و این همان زخم عمیق است....حقیقتی که هر روز به من تلنگر می زند!

دردناک تر از آن می دانی چیست؟ 

اینست که حتما باید اشتباهی پیش بیاید تا شانس حرف زدن با تو نصیب من شود!!!

شاید آرام تر می شدم، فقط و فقط اگر می دانستی حرف هایم به همین آسانی که می خوانی، نوشته نشده اند.

 

پ ن 2:کاش آن شب می پرسیدم چرا مهرورزی را با وسوسه نفس انسان معادل می دانی؟

          چقدر دیدگاه ما آدم ها از قضایا، عبارات و مفاهیم متفاوت است!!!

 

پ ن 3: از خانم ر.گ برای متن دل نشینشان متشکرم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٠ | ٦:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.