نوشتن یک جورهایی آدم را آرام می کند،

 


اینکه حرف های دلت را جایی، بی هیچ ریایی بنویسی و ککت هم نگزد

که آیا کسی این حرف های درهم و  برهم را می خواند یا که نه؟!!!

وقتی که می دانی مخاطب خاصت حتی از حوالی اینجا گذر نمی کند،

دیگر هیچ ترسی نیست اگر بخواهی خودت را کمی بدتر یا بهتر از آنی که

هست نشان بدهی یا بی تعارف اصل حالت را بگویی و اعتراف کنی که

 احوالت این روزها خیلی خوبست یا که نیست.

می دانی کسی نگرانت نیست.

می دانی کسی نگرانت نمی شود،

می دانی کسی دلش نمی لرزد و سوال پیچت هم نمی کند که چرا و آیا...

خیلی راحت نگفتنی هایت را بر صفحه های سپید اینجا می نویسی و

می دانی که همین صفحه های سفیدند که امانتدار خوبی هستند!

 

 

نوشتن، حادثه ایست که اتفاق می افتد و در کسری از زمان حسی از جنس خیال و اوهام را به جهان طبیعت می بخشد.

حرف هایی که یا پیش از این وجود نداشته اند یا اگر زمانی از زبان کسی نقل قول شده، دوباره با تکرار خود خیالات و اوهام موازی دیگر را خلق می کنند، در تصور آدمی یا آدم هایی دیگر که هریک بی نظیر  ومنحصر به فرد هستند.

با این تصورات است که می آیی و می نویسی و نگران هیچ اندیشه ای هم نیستی که آیا پذیرایش باشد یا خیر!

من می نویسم تا از قعر خودم بیرون بیایم، دقیقا مثل سازم که آهنگ خودش را می نوازد...

"و گیتار شیون آغاز می کند

                              خاموش کردنش را امکانی نیست

                                                                 خاموش کردنش را راهی نیست!"

 

او آهنگ خودش را می نوازد تا باور کند که هنوز وجود دارد و آنچنان که می گویند هم، طبل تهی نیست! مثل همان سه تار روی دیوار هال خانه یا سنتور پنهان شده در پستوی کمد دیواری اتاقم...

 من هم ساز ناکوک خودم را می زنم و نگران این نیستم که "دو و چهار" باشد یا "شش و هشت"، "چهار چهارم" باشد یا "دو سوم"!  نت اش سیاه باشد یا چنگ، روی کدام سیم ضربه بزنم؟ روی سیم های سولو یا همه سیم ها؟ از بالا به پایین یا از پایین به بالا؟ ملودی بزنم یا بیس؟ پاپ بزنم یا راک؟با پیک بزنم یا با پنجه هایم؟... که حالا کسی بیاید و با ساز من برقصد یا که نه! ساز راست باشد یا ساز چپ!

 می دانی مخاطب خاص من؟

من ، اما به ساز تو می رقصم!

به ساز پر آوازه ی درک تنهاییم در این برهوت احساس و عاطفه!

در این مه گرفته ی سنگین، که چشمم، چشمی را نمی بیند،

من به ساز تو می رقصم،

رقصی در مه و دود خیال مبهم تو که هرگز نیامده بودی، هرگز نبوده ای،

هرگز نخواهی بود و هیچ وقت نمی آیی و هیچ وقت نمی مانی و....

و اما هیچ وقت هم نمی روی!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو هیچ وقت نخواهی رفت... هیچ وقت...

حقیقت دارد، تو هیچ وقت نمی روی بهمن ماهی...

تو نیستی، می دانم.

می دانم که زندگی ات رو به راهست و فقط دلت یک چای دشلمه می خواهد در کنار نت های موسیقی...خدا را شکر می کنم وقتی بهترین و موفق و سلامت هستی. امیدوارم همیشه باشی.

می دانم که زندگی ات تلالوی متراکمی از نورها و ابرهاست،

من اما همان نسیمم،

همان نسیم رقصانی که هنرم پراکندن ابرها در آسمان توست!

می دانی که دوستت دارم... همین برایم کافیست...

می دانم که خنده ات بی جایگزین است، و دلت کوچک و مهربان،

این را فقط من نمی گویم، از بقیه بپرس تا باورت شود،

همه می گویند مخاطب خاص خنده قشنگی دارد،

همان چال کوچکی که وقت خنده کنار گونه ات می افتد،

همان که در همه عکس هایت دلبری می کند را می گویم،

همه می گویند دل مهربان و چشمی پاک دارد...

و اما من می دانم که دوستم نداری...

با اینهمه قرار ملاقاتم با تو هر روزه است،

قرار ملاقاتم با خیال ترد و شفاف تو،

مانند پرهای سفید مرغابی روی آب!

هر روز که حجم صدایت در گوشم می پیچد،

و هر روز که از خیابان ها و گذر متروها رد می شوم!

از هر جایی که گمانم هر روز گام های تو بر آن می لغزد...

می بینی بهمن ماهی؟

من همان نسیم ام!

 

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱٢ | ٥:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.