این روز ها آنقدر حسود شده ام


که به آئینه ای که هر روز نگاهت را در خود تکرار می کند، حسادت می کنم،

به دستگیره دری که هر روز بارها بر دستان تو بوسه می زند!

این روزها آنقدر درگیر حسادتی جانکاه شده ام

که به چشمان تمام کسانی که قامت تو را در چارچوب نگاه خود ترسیم می کنند،

حسودی ام می شود....

این روز ها به سادگی گم می شوم در عکس هایت،

در نگاه های بی بهانه شان!

این روزها خودم را از نگاه مضطرب آئینه پنهان می کنم

و به اقاقی های تازه روئیده حیاط کوچک خیالم فکر می کنم که یاد تو سیرابشان می کند،

راستی ! چرا پرندگان مهاجر این بار وقت عزیمت مرا خبر نکردند؟

نمی دانم چرا یادم نیست که چگونه محو تماشای بازی روزگار شدم؟

فقط می دانم این روزها دلم هوای میوه ممنوعه را دارد!

شاید روزی دلت هوای سیب سرخ حوا را کرد،

می خواهم هر زمان که اراده کنی، قبل از شیطان،

میوه ممنوعه را در دستانت بگذارم!

می خواهم قبل از رانده شدن از بهشت...آدم ...شوم!

 

پ ن 1:می دانی مخاطب خاص بهمن ماهی من؟

         آخر روزی دلت را خواهم برد...

 

پ ن 2: همه چیزهایی که قابل تجربه اند، لزوما قابل توجیه نیستند

                                                     و

           همه چیزهایی که قابل توجیه اند، لزوما قابل تجربه نیستند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٤/٢٧ | ٤:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.