چون سایه خمیده بر دیوار، می رقصی بر بی تابی من...


دلتنگی ام را می پوشانم با بستری از کلمات، اما باز صدایت می پیچد در ذهنم...

می دانی؟

داستان اینست که من، تو را به طعم تلخ ناباوری نخواهم داد،

حتی اگر از نفس افتاده باشم در هجمه تنهایی،

تب می کنم این روزهای خاکستری را،

شاید دلتنگی بیرون بریزد و رنگ آبی بگیرم.

سوز شیرینی است از جنس نرسیدن...

به تو که فکر می کنم بی اختیار به حماقت خود لبخند می زنم،

می دانی؟ من سیاه لشکری هستم در عشق تو...

خنده دار است مگر نه؟

چه کسی سیاه لشکر را خواهد دید یا به یاد خواهد آورد؟

اما

.

.

من برای سال ها می نویسم...

سال ها بعد مرا به یاد خواهی آورد،

آنچنانکه باران غبار را از سنگ قبر کهنه ای می شوید تا نام فراموش گشته ای بدرخشد!

از پس سال ها مرا به یاد خواهی آورد، آن هنگام که ماه شب به یغما رفت و

آن هنگام که صدای خاموش شمع و پروانه تا ابد به قصه ها پیوست،

آن هنگام را می گویم، آن هنگام به یاد خواهی آورد که  کسی مسیر رفت و آمد تو را آنقدر آمد و دست خالی برگشت که کفش هایش از التماس  نگاهش شرمنده شد و حتی تو در آن خیابان نگاهی به عقب نیانداختی تا چشمان منتظرم را اشک باران کنی!

اینکه من بیهوده این لحظه های خسته ملول را انتظار می کشم تا دوباره فردایی بیاید و من تو را از دور نظاره کنم، آنقدر هم مهم نیست، چون تو هیچگاه بر نمی گردی پشت سرت را حتی نیم نگاهی کنی!

اینکه هیچکس نمی داند من در انتهای سکوت حنجره ام، آواز های قدیمی را به سوگ نشسته ام هم مهم نیست،

من... بیهوده در انتظار معجزه هستم!!!

 

پ ن 1: همین دیدنت از دور برایم کافیست ...تا با دنیا عوض نکنم هیچ دلخوشی دیگری را...

پ ن 2: لعنت به غروب های جمعه و زخمی که بر حنجره ام می نشاند... لعنت.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٤/٢٢ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.