سوزن بان پیری شده ام،

که نه امید از آمدن قطار می برد،

نه دل از کنج ایستگاه متروکه اش...!!!


دل متروکه ام را می گویم،

نه امید به آمدنت دارد و نه قدرت دل کندن،

حق را از کلماتی می خواهم که ناعادلانه نام تو را می بلعند

 و عشق را حاشا می کنند!

راستی یادت هست؟

شوق چشمان تو مرا به زمین کشاند؟

سیب بهانه بود.

در بهشت، کسی منتظر من نبود!!!

می دانی بهمن ماهی؟!

پیوندی ابدی است میان قلب من و چشم های تو....

دنیا قانون عجیبی دارد!

هفت میلیارد آدم...

و فقط یکی از آنها  دلت را تکان می دهد...

دقیقا همان کسی که سهم تو نیست،

و دقیقا همان کسی که سالها برایش جایگزینی نبود و نیست!

حداقل از دهه گذشته و نمی دانم تا چند دهه آینده؟؟؟؟!!!!

 

پ ن: کاش می توانستم مانند ده سال گذشته بیخیال همه باشم!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٤/۱٠ | ٥:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.