خسته ام، از شب هایی که می آیند

و عطر تو را بر خواب هایم نمی پاشند...

خسته ام...

ای از یاد برده مرا، هنوز هم در من بیداری...

 


هنوز هم وقتی باران می بارد، دلم تنها به خاطره ی تو سر می زند

و دست هایم فقط به دست های تو پل می زند...

وقتی می آیی به حوالی انتظارم،

بی اعتنایی ام را نبین،

بی اعتنایی ام را باور نکن,

چرا که وقتی تو را می بینم مغزم از کار می افتد،

دست هایم می لرزد و زبانم بند می آید.

وقتی بیایی...

در دلم کوهی از قند آب می شود!

پ ن مهم: یک کشف جدید!!!

امروز برای اولین بار دست خط و امضاء مخاطب خاص رو دیدم.

شرط می بندم چپ دست هست... حاضرم شرط ببندم...

برای همین باهوشه دیگه، شاه پسر خودم

 

پ ن 1: ده روز گذشت و تو هنوز هم جواب پیامم را نداده ای!

می گریزی از من، می دانم...

نترس از هجوم حضورم، چیزی جز تنهایی با من نیست!

 

پ ن 2: هیچکس سرش آنقدر شلوغ نیست که زمان از دستش در برود و شما را از یاد ببرد، همه چیز برمی گردد به اولویت های آن آدم...

اگر کسی به هر دلیلی تو را یادش رفت، فقط یک دلیل دارد،

تو جزء اولویت هایش نیستی! (برگرفته از یک تصویر)

ولی من همیشه تو را در خاطر دارم بهمن ماهی!!!!

 

پ ن 3: شهامت می خواهد

 دوست داشتن کسی که

هیچ وقت .........

هیچ زمان ......

سهم تو نخواهد شد ......

شهامت می خواهد ........ 

بدون هیچ رد و نشانی از تو،

تو را به جای تمامی کسانی که دوست نمی داشته ام، دوست دارم!!!

تو را به جای تمامی روزگارانی که نمی زیسته ام، دوست دارم.

کاش می توانستم مثل ده سال گذشته، بیخیال همه آدم های دور و برم باشم!

می دانی بهمن ماهی؟

دلم دارد از جا کنده می‌شود

بس که تنگ شده است

برای تو... نامهربان

.

دل است دیگر

نمی‌شود کاری اش کرد

دست توست...

                             دست تو...

 

پ ن 4: یه وقتایی هست که باید لم بدی یه گوشه و جریان زندگیتو مرور کنی
وبگـــــــــــــــی به سلامتی خودم که اینقـــــــــــــدر تحمل داشتم ...!

 

پ ن 5: می دونید آخر شانس چیه؟ اگه گفتید؟ .... جایزه دارید...

.

.

آخر شانس اینه که شب یک امتحان مهم با یک استاد مهم...

 گلوت ورم کنه، گوشت دردناک شه،

وضع معده ات بهم بریزه، همراه با تب 38.5 درجه،

بری از بیرون غذا بگیری که وقتت رو توی آشپزخونه تلف نکنی،

بعدش دچار مسمومیت غذایی بشی،

بری درمانگاه و گیر یک پرستار ناشی بیفتی که نتونه رگت رو پیدا کنه،

در نتیجه دستت رو سوراخ سوراخ کنه و بعدش با همراهی سرم و پایه سرم درس بخونی!

.

.

خداییش این شانس ها نصیب هر کسی نمی شه ها...

در کل:

همه چی آرومه...من چقدر خوشبختم!!!

 

پ ن 5: ساعت سه بعد از ظهر... من ابتدای فصل سه از هفت... I love you PMC

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٤/٢ | ۳:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.