سلام...سلام دوباره

من اینجا 98 پیام برای پست آخرم "پست در پناه حق" دارم، این یعنی 98 دلقلب

من اینجا 98 نظر دارم و این یعنی 98 دوستاز خود راضی

من اینجا 98 نظر دارم و این یعنی 98 همدلبغل

من طی این چند روز بیش از چهار صد پیام داشته ام که در وایبر، تلگرام، واتس اپ، بیتاک، لاین و ایمو دریافت کرده ام.

این یعنی حجم انبوه مهر، عشق و محبت.

دوستتان دارم...خیلی...قلبماچ

بلاگم را تعطیل نکردم که آمار بگیرم...نه... هرگز!

تعطیل کردم، چرا که همه دل نوشته هایم به مخاطب خاص ختم می شد، این موضوع او را آزار می دهد و من ناراحتی اش را طاقت نمی آورم.

تعطیل کردم چون قول داده بودم دیگر مخاطب خاصی در دلم نباشد، حتی در ذهنم.

تلاش کردم...تلاش کردم، سعی کردم ولی اعتراف می کنم که خیلی سخت است، خیلی ! و منطق من ناتوان تر از دلم!

می دانم به خاطر بدقولی ام آزرده است اما باید بداند به من یک مهارت را نیاموخته اند، خودم نیز دوست ندارم یاد بگیرم!!!

من هنوز هم نیاموخته ام که احساسم را، دلم را سرکوب کنم،  شاید کنار آمدن، راهکار بهتری باشد و البته سکوت...

و اینکه حق با شماست، من دنیای مجازیم را از دنیای واقعیم دوست تر دارم.

و اینکه باز هم حق باشماست، اینجا خانه دلتنگی های من است و دفتر دلنوشته هایم

و آنچه از دل برآید، لا جرم بر دل نشیند.

این روزها خوب نیستم، اما می نویسم به امید بهبود، به امید آرامش،

دلهای دریایی تان مرا امیدوار می کند.

با نهایت احترامی که برای شما قائلم باید بگویم که اغلب قضاوت ها و برداشت های شما نسبت به مخاطب خاص من که در پیام ها عنوان شده بود، اشتباه است.در پاسخ به دوستی که پیام داده بود مخاطب خاصت کسی است که جنس مهر را نمی شناسد و درکی از احساس ندارد، باید بگویم او بسیار مهربان تر، وارسته تر، مقیدتر و بزرگوارتر از آن است که شما می گویید، او آنقدر باهوش و با احساس بود که خلوص احساس مرا درک کرد و همه گرایش من نیز فقط به خاطر درون ساده و باطن سالم و چشم پاک و ذهن شفاف و دل مهربان اوست وگرنه تعلقاتی مثل ظاهر و شهرت و ثروت و تحصیلات که در دست خیلی ها هست!

 

من او را بدون همه تعلقاتش دوست داشته ام، به خاطر خود واقعی اش ...

خود خود خود واقعی اش و نه هیچ چیز دیگری!

به خاطر درون ساده و باطن سالم و چشم پاک و ذهن شفاف و دل کوچک و مهربانش و البته آن لبخند نمکین ... آن خنده... آن خنده...آن خنده بی جایگزین که فقط من می توانم ببینم و نه هیچکس دیگری!

و صد البته این احساس کاملا یک طرفه بوده است و این، تقصیر او نیست، مجبور نیست مرا دوست داشته باشد، حتی شاید نفرت هم داشته باشد ولی حرمت نگه می دارد. در پست های قبلی هم گفته ام ، من در مقابل  او هیچم ...حکایت من، حکایت قطره و دریاست و این درگیری ها بین ما سه نفر است، من و عقلم و دلم!

چه بسا آن مرد مهربان هرگز اهل درگیر شدن نیست!

کسی چه می داند؟ به قول یکی از دوستان، شاید من حال او را بهم می زنم و شاید این یک واقعیت باشد! کسی چه می داند؟

واقعیت دیگر این است که من دیر رسیده ام... و ناگهان، چقدر زود، دیر می شود!

یک حقیقت دیگر هم هست ، اینکه  من همه شما را دوست دارم، همیشه فکر می کردم که تعداد خوانندگان اینجا تعداد محدودی از دوستان صمیمی من هست که  شمار آنها به تعداد انگشت های دست هم نمی رسد!

 نتیجه اینکه تصمیم گرفتم که برگردم اما سعی خواهم کرد پست هایم به مخاطب خاص ختم نشود، البته سعی خواهم کرد ، ولی می دانم بی نتیجه خواهد بود.

پست های مخاطب خاص را در دفترچه یادداشت های شبانه ام خواهم نوشت، احساس می کنم دوست ندارد از او بنویسم . این کار او را ناراحت می کند و دل نگرانی او ، من را می کشد.

 

نمی دانم مخاطب خاص اینجا را خواهد خواند یا خیر، البته بعید می دانم که بخواند، حرف های زیادی داشتم که نزدم، چون قبل از حرف هایم ، مجبور شدم قولی بدهم که متاسفانه نتوانستم به آن عمل کنم . همیشه گفته ام: " حرف دارم، اما کلمه ندارم"  امیدوارم که او مرا ببخشد، مرا درک کند، واقعا تلاش کردم، سعی کردم روی قولم بایستم ولی خوب نمی شود! دل است دیگر، تنگ می شود، شور می زند، شیشه ای است دیگر، می شکند.

همیشه در زندگیم نبرد هایی هست که نمی توان در آن پیروز شد، چرا که گاهی آدم مجبور است به تنهایی با آن روبرو شود و همیشه روزهایم، روزهایی هست که در آن هیچکس نیست، هیچکس!

به قول دوستی وقتی دنیایت به اندازه یک نفر کوچک می شود،

و یک نفر به اندازه خدا برایت بزرگ...

قمار بزرگی کرده ای!

اگر برود، دین و دنیایت را یک جا باخته ای، یکجا!!!

 

پ ن1 :

دل است دیگر

گاهی بی‌اختیار

همین‌طور بی‌هوا

یک‌باره

هوایی می‌شود!

کاری اش هم نمی‌شود کرد!

.

دل است دیگر

اختیارش دست من نیست که!

دست ِ خودت است

اختیارش نه!

خودش!

دست ِ خودت است...!

و

تو

هر وقت اراده کنی

موج بر آن می‌زنی

بی‌تابش می‌کنی

تکانش می‌دهی...

.

مثل ِ همین الان

که اراده کرده‌ای

در هم فروپاشی‌ اش!

و مثل همین الان که

دلم دارد از جا کنده می‌شود

بس که تنگ شده است

برای تو...

.

دل است دیگر

نمی‌شود کاری اش کرد

دست توست...

                             دست تو

                                                      دست تو  

 

پ ن2:"روزهای سخت-مرتضی پاشایی" 

 

 http://www.sedayab.com/?id=5465

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢۸ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.