کفش های مردانه ام را پایم می کنم...

صبح های زود از خانه بیرون می زنم و زندگی را آغاز می کنم.

به اندازه تمام روز می دوم...

 


اعتراف می کنم سالهاست پاهایم درد می کند...

هوا تاریک می شود،

به خانه برمی گردم و حالا...

کارهای زنانه ام را شروع می کنم...

موهایم را شانه می کنم،

لباسم را عوض می کنم،

رژ می زنم،

به ناخن هایم لاک می زنم....

فاصله ی مرد و زن بودنم " درب" خانه است!

موقع ورود و خروج جنسیتم عوض می شود،

خارج از خانه شبیه مردها می شوم، مثل آنها نگاه می کنم،

مثل آنها فکر می کنم و حتی مثل آنها حرف می زنم...

تمام سعی ام را می کنم که این دو نقش را اشتباه نکنم...

زن بودن با تمام زیبایی هایش خیلی سخت است،

خصوصا اگر شاغل باشی و آرزوهای بزرگ هم داشته باشی!

روز، صبح زودتر از همه بیدار شدن و شب، دیرتر از همه خوابیدن

"عشق می خواهد...عشق!"

روزها مرد می شوم و شب ها زن!

دو نقش داشتن... سخت است

به سلامتی همه زن های شاغل!

 

 پ ن: هشت ابرویت، هفت یقه ام را می گیرد هنوز...مخاطب خاص من!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٧ | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.