هرگز کسی را ندیده ام که چیزی برای تقسیم کردن نداشته باشد...

                                                                        "اشو"

گرسنه بودم... سر ظهر بود ...از پیش ناشری می آمدم که تا سقف کتاب چیده بود،

 


پیرزنی را دیدم که بساط زندگی اش را کنار چناری در خیابان سلیمان خاطر پهن کرده بود. بی خانمان می نمود گویا.

آهسته تر کردم گام هایم را که زندگیش را شاید کمی لمس کنم. دیدم کنسرو تن ماهی اش را تازه باز کرده، دقیق تر شدم و دیدم رفت کنار باغچه و نیمی از آن را برای گربه ای ریخت روی روزنامه!!!

بهتم زد که خدایا! بعضی از انسان ها چقدر دل های دریایی دارند. زندگی اش کنار خیابان است اما دلش در گرو دنیا نیست.

حاضر بودم پنج سال از عمرم را بدهم تا مرا لقمه ای مهمان کند.

در همین فکر ها بودم که دیدم صد متری از آن پیرزن ثروتمند دور شده ام.

آن روز با ناشر دیگری هم قرار داشتم، میدان محسنی، میرداماد، BMW ، زارا، آدیداس  و پسر و دختری آدامس به دست دنبال خانمی چهل ساله برای فروختن آدامسی یا شاید گرفتن یک پانصد تومانی چرک و خسته!

هنوز موفق نشده بودند که در تقاطع شریعتی و میرداماد نگاهم را پیرزن همیشه گل فروشی جلب کرد که با او خاطره ها دارم.

هنوز گل می فروخت. چقدر عشق ها را به گل هایش پیوند زده، خدا می داند.

دختر و پسر جوانی را نشانه رفته بود در یک زانتیای نقره ای.

هیچ کدام حتی نگاهی هم میهمانش نکردند...

زندگی کردن در این روایت، مرا تکان داد، آن روز.

داستانی واقعی بود از دل های آدم ها، این سو و آن سوی شهر...

تنها کاری که می توانستم انجام دهم، نوشتن این حکایت بود...

 

پ ن 1: و مخاطب خاص کم پیداست، احتمالا تا خرداد درگیر همایش سران قوا و اقتصاد مقاومتی است!!!...خدا قوت...

پ ن 2: هوای بارانی چتر نمی خواهد...تو را می خواهد...

کاش بدانی چقدر دلم هوایت را دارد...کاش بدانی چقدر دلم برایت تنگ است، برای آن صورت درخشان و آن موهای مواج و آن قامت بلند و آن نگاه مهربان که از درون چشم هایت می تراود...کاش بدانی... که همه دلخوشیم مرور کلاسهای تو و شنیدن صدایت است...اما تو نمی دانی... و هیچگاه نخواهی دانست  و این مرور، هر روز زندگی من است...این روزها کار من شده زیر و رو کردن سایت مرکز پ.... برای گرفتن خبر یا حتی یک عکس از تو مخاطب خاص...می بینی؟ آدم چه چیزهای ساده ای را ندارد! راستی سرمه ای هم خیلی بهت میااااااااااااااد در حد زندگیییییییییییییییییییییییییی!

پ ن 3: کسی نمانده پا به پای من، مگر غمی که خانه زاد توست! (شب سرمه ای از احسان خواجه امیری)

 پ ن 4: کاش مخاطب خاص یک کلاس حضوری برگزار کند....

پ ن 5: تشکر از ر.کریمی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢۳ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.