شاید بی ربط باشد، اما بعضی از بی قراری هایم را دنیای مجازیم، آرامش می بخشد.

اصلا این روزها پیاز موهایم به آمیزش سکوت و قهوه و شعر نیازمند است.

 


این روزها پرم از مساله های حل نشده ای که صورتشان ناقص است،

که انگار داده ی ظریف و نامحسوس درون پرانتز را نداده باشند!

اصلا نمی فهم... چرا همه مداد های عالم را  آنقدر تراشیده ام که ته کشیده اند،

اصلا نمی فهمم... چرا از مرکب کنار دفترشعرم، فقط کلاغ بیرون می پرد!؟

اصلا من که پرنده باز نبودم، فقط گاهی به زاغ ها فکر می کردم.

اصلا نکند تخم گذاشته باشند در سلول های ادبیاتی نیمکره راستم؟

یا نکند تیرگی گهگاه افکارم به خاطر بکر زایی کلاغ ریشه دوانده در مغزم است؟!

یا اصلا چطور می شود که کاکتوس  روی لبه پنجره ی واحد روبرویی گل بدهد؟

درست است که صاحب خانه مهربانی دارد اما...

 یا چرا باید پیرزن نابینای کوچه پشتی، به خاطر ترس از نوه هایش، عینک کائوچویی فتوکرومیک بزند؟

اصلا نمی فهمم... چرا دنیای بیرون از پنجره ام مشبک شده است؟

شاید در ردپای من جور دیگری می توان دید؟ شاید من هنوز زنده ام...شاید من هنوز هم زنده ام...

شاید شیشه ی نگاه خیلی ها یو پی وی سی شده است، که فقط گذر تصاویر را می بینند، بی هیچ عبور نسیمی، بی هیچ تکانی، بی هیچ ترکی!

 

پ ن 1:جنس بغض من با جنس بغض همه آدم های دور و برت فرق دارد مخاطب خاص من،

جنس بغض من، اضطراب خیس شدن مژه هایت در باران است...

به گریه می رسم، ولی سکوت...به گریه هم امان نمی دهد!

 

پ ن 2: اکنون ساعت 02:56 نیمه شب...ساعت به وقت عشق خواب است!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢ | ۳:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.