قدغن که می کنی، روح خلاق خلق را می گیری و آتش می زنی و خودت در آتش خودت می سوزی....

یکی دانشگاه شهرستان برایش قدغن است به جرم زن بودن و دیگری عشق ورزیدن به جرم عاشق پیشگی!

و اینگونه می شود که هرج و مرج یا سکوت مرگ، همه جا را فرا می گیرد تا روزی که با زور فشار روانی و بازی های ارتباطی نتوان آنها را برجای نشاند!

بلوغ که روی می دهد آدم ها حرف مفت در کت شان نمی رود و بازی های روانی ای چون " من بیچاره..." دیگر احساس گناهی را که تو انتظار داری در آنها ایجاد نمی کند...

اینگونه می شود  که خانه یا با فرار مغزها و ازدواج های زودهنگام رویارو خواهد شد یا با کهولت پدران و مادران و نشنیده گرفتن اوامر و دستورهای شاه کوچک آغاز می شود...

قصه حقارت شاه در برابر گدا، قصه ای تکراری است که ماجرای آن در خانه های بسیاری از آدم ها روی می دهد!

پ ن:دلتنگی همیشه همراهم می آید ، مثل سایه بی ردپا …جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی تا آدم گاهی آنجا جان بدهد... و همچنان هشت ابرویت، هفت یقه ام را می گیرد مخاطب خاص من...به گریه می رسم ولی سکوت...به گریه هم امان نمی دهد!

 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.