من با تو حرف دارم و اما همرنگِ سکوت شده ام
من در تو سکوت می کنم و از حرف هایم می مانم
من از حرف به حرف و از سکوت به سکوت 
و سکوت به حرف و از حرف به سکوت 
آنقدر در رفت و آمد بوده ام
که دیگر برایم تشخیصِ حرف هایی که باید می زدم 
با سکوت هایی که فتح کرده ام 
ساده نیست... 

 

پ ن 1:باید با من حرف می زدی

من محتاجِ یک جمله بودم
جمله ای از تو 
که مرا از آغوشِ زنجیرهای نَنوشتن، برَهاند.
باید با من حرف می زدی
تا چیزی می نوشتم...

پ ن 2: بگذریم، می دانی مخاطب خاص، تو خیلی بزرگی و من در مقابل تو هیچم...هیچ! می دانی هیچ یعنی چی؟هیچ  یعنی حکایت قطره و اقیانوس! داستان صفر و صد... می بینی چه خنده دار است حتی فکر کردن به تو؟ چه انتظاری می توانم داشته باشم؟ 

می دانی؟ من همیشه بازنده ام...بازنده...من نقش بازنده ها را هم خوب می توانم بازی کنم...بدون هیچ تغییری...با همان نقاب  شاد و خوشحال همیشگی... چه کسی می فهمد؟ من همچنان آدم سخت گذشته خواهم ماند...مثل سال قبل و دوسال قبل و 10 سال قبل!!! 

و من امروز دلم تنگ تر از دیروز است...دلتنگی همیشه همراهم می آید ، مثل سایه بی ردپا …جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی تا آدم گاهی آنجا جان بدهد...
 

پ ن 3:فقط دوست دارم از این محل کار لعنتی بروم...

خدایا یک معجزه می خواهم...این روزها حالم بده...خیلی...

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢٢ | ۸:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.