اکنون بامداد شنبه...ساعت 2:30 نیمه شب

و همچنان نمی دانم روی موضوع پیشنهادی پایان نامه ام کار کنم یا خیر؟

و من هنوز نمی دانم نتیچه ایمیل های ارسالی به مخاطب خاص چه شد؟

 


و من هنوز نمی دانم مخاطب خاص پذیرفت راهنمایی پایان نامه من را خیر؟

و من نمی دانم در صورتی که استاد با دانشجو به توافق برسد چگونه واحد پژوهش در جریان قرار می گیرد؟  استاد باید اعلام کند یا دانشجو؟

و من نمی دانم اگر در فاصله آماده سازی پرپوزال، دانشجوی دیگری ظرفیت  راهنمایی استاد را پر کند چاره چیست؟

و من خیلی چیزها را نمی دانم...

اینکه واحد پژوهش چه کاری انجام می دهد وقتی هیچگاه پاسخگو نیست؟

و اینکه من اصلا نمی دانم چرا واحد الکترونیکی را انتخاب کردم؟

و اینکه من اصلا در ایران چه کار می کنم وقتی خواهرم می تواند در دانشگاه ایالتی نیویورک برای تحصیل در دکتری صنایع به من کمک کند؟

و اینکه چرا به جای ادامه تحصیل، زبانم را تقویت نمی کنم وقتی هیچ خویشاوندی در ایران ندارم و آنها هم که مانده اند در تکاپوی رفتن هستند... واقعا من در ایران چه کاری دارم؟ چه دلبستگی ؟ چه وابستگی که دلیل ماندنم باشد؟ چه تعلقی؟ به جز یک دلبستگی خیالی به کسی که روحش هم خبردار نیست؟ بر فرض هم که خبردار شود...چه اتفاقی خواهد افتاد وقتی که من 9 سال دیر رسیده ام؟....

مدت هاست خودم را گول می زنم، به قول زنده یاد مرتضی پاشایی "واسه من دیگه عاشقی جاده ی یک طرفه است (آهنگ جاده یک طرفه از مرتضی پاشایی)"

و من نمی دانم بالاخره کی این باند و باندبازی سران گروه های واحد الکترونیکی پایان می پذیرد؟

و من باز هم نمی دانم آن کارشناس دماغ سربالا گروه ما را از کجا پیدا کرده اند؟ بالواقع از درون لپ لپ... که نه ابتدایی ترین اصول آداب معاشرت را می داند و نه هیچگاه کار دانشجو را راه انداخته است و به راحتی به دانشجو و استاد نیز توهین می کند...خدا می داند برای افزایش ظرفیت کلاس مدل سازی چقدر به من و استاد این درس و سایر دانشجویان متقاضی  توهین کرد! و در نهایت با وساطت یک کارشناس دیگر از گروه دیگری ظرفیت اضافه شد...

و جالب است به ثبت نام های غیرقانونی در کلاس ها هم اعتراف می کند....

من خیلی چیزها را نمی دانم...

و من نمی دانم اصلا چرا ادامه تحصیل می دهم وقتی در سازمان عقب افتاده ما هیچ جای پیشرفتی نیست و نهایتش همین جایی است که الان من هستم...کارشناس مسئول انفورماتیک یا به قول خودشان مدیر انفورماتیک! و به قول من کارمند ساده سازمان عمودی و متمرکز وکلاسیک عهد دقیانوس...

و باز هم نمی دانم چرا ادامه تحصیل می دهم وقتی در این سازمان مستبد خطرناک که برای استفاده از حق قانونی خود و انتقال به یک سازمان دیگر آدم را تا کمیته تخلفات اداری و حراست می کشانند که مانع انتقال از اینجا به جای دیگری شوند....البته دلیل این یک مورد را می دانم، چون هیچ ...دیگری مثل من حاضر نمی شود این حجم کار را یک تنه به دوش بکشد و در واقع به قول خودشان کسی را پیدا نمی کنند که جایگزین کنند...و من هرگز نمی توانم حتی با منطق و نه حتی با قانون این موضوع را در مغز آنها فرو کنم که هر فرد می تواند هر زمان از حق قانونی خود در یک سازمان استفاده کند....

"بعضی وقت ها به جای جر و بحث کردن، فقط نگاه می کنم...و تعجب می کنم که این حجم وسیع بی عقلی و نفهمی چطور توی سر به این کوچکی جا می شود؟" (آل پاچینو)

فقط یک چیز را می دانم...مخاطب خاص...هشت ابرویت، هفت یقه ام را می گیرد هنوز!

 

پ ن: به یک نفر مسلط به پرت کردن حواس نیازمندیم...!!!

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ | ٢:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.