همه به دنبال آرامش اند و دم از کمال می زنند.


یکی درویش آپارتمان نشین است و دیگری در تبت به دنبال عکس یادگاری.

همه به دنبال لبخند هستند و نمی خواهند یا نمی توانند لبخندی بر لبی بنشانند و آرام و بی صدا، بی آنکه نگاهی برخطوط زاید چروک دخترک فال فروش با آن نگاه بی گناه و موهای وز کرده اش بیاندازند، راه خود را می گیرند و می روند... بنده این من ناتوان خسته اند و از تعالی سخن می گویند.

یادشان رفته است که اگر کمال با واسطه به دست آید دیگر کمال نیست.رهایی نیست، خسته کننده است.

برای کمال راه می سازند یا برمی گزینند و دودستی می چسبند به داشته ها و نداشته هایشان.

کسانی را که مانند ایشان فکر نمی کنند لعنت می کنند و پس از لعنت به سکوت و مانترا می پردازند. اینها حتی حاضر نیستند برای باورهایشان شهید شوند...شهید که هیچ، حاضر نیستند اسیر شوند...اسیر که هیچ، حاضر نیستند وعده ای غذا نخورند و گرسنه بمانند....

زمانی که بی هیچ وسیله و قصدی، در کائنات رها می شوی می توانی بارقه های الهی را لمس کنی و در شناختی بی انتها رها شوی و با اسم اعظم پیوند بخوری.

زمانی که چشم هایت را می بندی و نمازوار رها می کنی خویشتن خویش را بی منت و بی ریا و بی فکر صواب و گناه، رهاتر از آنی که دربند شوی.

هر وقت توانستی کتابی بخری بی آنکه نامش را از پیش بدانی، بی آنکه از میان صدها کتاب انتخابش کرده باشی و فقط در کائنات دنبال نشانه بگردی، جمله ای یا خطی، پیامی به تو خواهد داد که زندگی ات را زیر و زبر می کند.

این همان کاری است که حافظ می کند.

رها که می شوی، خودت را به او می سپاری و می گذاری خودش به تو پیامی دهد.

پاسخ را به او می سپاری، دست تو نیست تا انتخاب کنی، به یک وجود پاک و ملکوت رفته می سپاری این من درونت را و پاسخ ات را می گیری.

همه باورها خفه کننده اند....کاری می کنند تا تو زنده واقعی نباشی...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٧ | ٩:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.