این روزها از همه آزرده ام، بیشتر از همه از تو...


از تو خدا...تویی که همه حجم آرزوهایم را در پستوی گذر سالهای عمرم انباشته کرده ای...برای چه؟ برای روز مبادا؟

گاهی همین حوالی، همین نزدیکی اتفاقاتی می افتد...که می فهمی دوستی هایت نابجا و اعتمادت بیجا بوده است...امروز افتضاح ترین روز کاری 93 بود...برای صداقتم متاسفم...و برای آنها که فکر می کردم دوست هستند، اما چاره ای جز ارتباط هر روزه نیست...دلم فقط یک دوست می خواهد...فقط یکی...

پ ن 1: من از حالم به این مردم دروغ های بدی می گم...

پ ن 2:و همچنان از مخاطب خاص بی خبرم :(  وهمچنان دلم تنگ است.

پ ن 3: اصلا از محیط کارم راضی نیستم. دوستش ندارم. کاشکی یه آشنای قوی داشتم ، از یه سازمان دیگه اعلام نیاز می گرفتم و عطای اینجا را به لقایش می بخشیدم...اما همیشه در زندگی نبردهایی هست که نمی توان در آن پیروز شد...حاضرم بروم جای دیگه حتی اگر در پست خودم هم مشغول به کار نشوم.دوست ندارم شنبه سر کار بروم و همیشه منتظر چهارشنبه عصر هستم که دو روز آخر هفته را از محیط کارم دور باشم....وقتی فکر می کنم چند سال دیگر را باید به همین منوال بگذرانم، تنم می لرزد....خدایا منتظر یک معجزه هستم....


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٠ | ٩:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.