باران از جنس من است

و من از جنس باران

هر دو بی هدف می باریم!!!


به امید رویش یک امید از جنس عطر تنت

باران نزدیک است......

می گویند باران که می زند بوی “خاک” بلند می شود …

اما اینجا باران که می زند بوی “خاطره ها” بلند می شود !

باران که می بارد، بارانی ام را می پوشم، 

بی هدف می روم، شاید تا همان بستنی فروشی قدیمی...

در راه، تر میشوم؛ از اشــــک هایم!

پاشنه های پنج سانتی چکمه هایم را، آنقدر محکم در آب های جمع شده در گودال کوچکی می کوبم، تا تپش قلبم که تا بسته شدن راه گلویم پیشرفته است را فراموش کنم...

مدتی است نوستالژی بستنی شاه توت، آب پرتقال تو سرخ همراه با پالپ تناسب اندامم را از من گرفته است...

مدتی است روی همان نیمکت قهوه ای طرح  چوب بستنی فروشی قدیمی،

شال گردن دلتنگی می بافم...

 

 و همچنان در ذهن من باران می بارد...

                                                و همچنان در ذهن من باران می بارد...

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.