مهم نوشت: از من نخواه دوستت نداشته باشم... لطفا...

 


ﺑﺎ ﺗـﻮ ﻫـﺴــﺘﻢ ﺳﻬـــﺮﺍﺏ!

تو ﮐـﻪ ﮔـﻔﺘﯽ "ﮔـﻞ ﺷـﺒﺪﺭ ﭼـﻪ ﮐـﻢ ﺍﺯ ﻻﻟﻪ ﯼ ﻗـﺮﻣـﺰ ﺩﺍﺭﺩ؟"

ﺭﺍﺳـﺖ میﮔــﻮﯾﯽ ﺗـﻮ،

ﭼـﻪ ﺗﻔــﺎﻭﺕ ﺩﺍﺭﺩ ﻗـﻔـﺲ ﺗﻨﮓ ﺩﻟـــﻢ ، ﺧـــﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﮐـــس ﺑﺎﺷـد؛

ﻣـــﻦ ﻧـﻪ ﺗﻨﻬــــﺎ ﭼــﺸــﻤــﻢ ، ﻭﺍﮊﻩ ﺭﺍ ﻫـــﻢ ﺷـﺴــــــﺘﻢ...

ﻓﮑــــــﺮ ﺭﺍ... ﺧـــﺎﻃــــﺮﻩ ﺭﺍ... ﺧــــﻮﺍﺏ را، ﭘﻨﺠـــــﺮﻩ ﺭﺍ ﺯﯾـﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑــﺮﺩﻡ...

ﭼﺘﺮﻫــــﺎ ﺭﺍ ﺑﺴــﺘﻢ...

ﻣــﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬـــﺮ ﭘﯿـﻮﺳــﺘﻢ،

ﻣــــﻦ ﻧﻮﺷـــﺘﻢ ﻫــﻤــــــﻪ ﯼ ﺣــــــﺮﻑ ﺩﻟـﻢ...

ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔــﻔـﺘﻢ ﮐــﻪ ﻫــﻮﺍ، ﻋـ ﺸـ ـﻖ،  ﺯﻣـﯿﻦ ﻣـﺎﻝ ﻣـﻦ ﺍﺳﺖ...

ﻭﻟـــﯽ ﺍﻓـﺴــــــﻮﺱ "ﻧـﺸـــــﺪ" ...!

ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ، ﻣــﻦ ﻧـﻪ ﻋـ ـﺎ ﺷـ ﻖ ﺩﯾﺪﻡ... ﻧـﻪ ﮐـﻪ ﺣــﺘﯽ یک ﺩﻭﺳــــﺖ ! ! ! !

ﺯﯾـــﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ، ﻣــــﻦ ﻓـﻘـﻂ ﺧــﯿـﺲ ﺷــــﺪﻡ  ! ! !

ﺑﺎﺯ ﻫـﻢ می ﮔﻮﯾﯽ " ﭼـﺸـﻢ ﻫـﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺷـﺴـﺖ ؟ !"

"ﺟـﻮﺭ ﺩﯾﮕـﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﯾﺪ ؟ ! ! ! "

 

 پی نوشت1: "پرسیدی اگر من را به دست می آوردی، باز هم همین قدر دوستم داشتی؟ من که فکر نمی کنم."

عذر می خواهم اما باید در پاسخ بگویم اشتباه می کنی. شک نکن دوستت داشتم، بیشتر از قبل، بیشتر از همیشه، چون قدرت را می دانستم...به من شک نکن مهربان، من فرصت اثبات کردنش را نداشتم، چون شرایطش نبود، چون همیشه با نبردهایی مواجه هستم که نمی توانم در آن پیروز شوم...مثل همین حالا....پس نگران از دست دادن آرامش زندگی ات نباش، من تلاشی برای بدست آوردنت نخواهم کرد، چرا که آنچه که به زور به دست آید به آسانی از دست می رود، هیچ سابقه ای در طول تاریخ وجود نداشته که نشان دهد احساس یک طرفه جواب داده باشد، بنابراین  انتظاری نیست...انتظاری نیست از تو که حاضری هر کاری بکنی تا من حسم را از بین ببرم ، تا بروم و در مه و دود گم شوم، شاید باید جایی دیگر بنویسم ولی گفتی :"فرقی نمی کند، عذاب وجدانش همیشه هست " بنابراین همچنان مثل یک سال گذشته درخواستی ندارم...از ابتدا هم نداشتم ، جز اینکه از من نخواهی که دوستت نداشته باشم. تو سلامت و شاد باش...من آدم برفی ای هستم که عاشق آفتاب شده... کاش مثل ده سال گذشته هیچکس را نمی دیدم، صدا ها را نمی شنیدم، به حرف های عاشقانه شان می خندیدم و پیام هایشان را به راحتی پاک می کردم... و شاید اگر خیلی لطف می کردم در جوابشان می گفتم: برو بابا، خدا روزیت را جای دیگری حواله کند، احساست رو برای یکی دیگه خرج کن...دقیقا مهر پارسال بود که آن دانشجوی پی اچ دی سمج تخس تر از خودم را از دفترم انداختم بیرون و دقیقا همان مهر پارسال بود که خودم درگیر شدم... شاید همین جاست که می گویند: دست بالا دست بسیار است!

 

پی نوشت 2: مواظب باشید آنچه را که دوست دارید، بدست آورید

وگرنه مجبور می شوید آنچه را که بدست آورده اید، دوست بدارید!

 

پی نوشت 3: حال من خوب است، اما تو باور نکن...

دلم می خواست در زندگی ام  فقط یکبار، فقط یک بار، یک اتفاق خوب می افتاد که ناتمام نمی ماند...

 

پی نوشت 4:هر چقدر بگوییم

مردها فلان، زن ها فلان، تنهایی خوب است، دنیا زشت است

آخرش روزی قلبت..... برای کسی تندتر می زند!!!!!

 

پی نوشت 5: "دوست داشتن آدم ها را می توان از توجه آنها فهمید.
وگرنه حرف را که همه می توانند بزنند..."

                        پائولو کوئیلو

 

پی نوشت 6: گاهی لال می شود آدم... حرف دارد... کلمه ندارد...  

نمی دانم چگونه است فقط با تو که حرف می زنم، کلمات از ذهنم فرار می کنند!

 

پی نوشت 7: آیا رهی به غیر از بردباری هست؟

 

پی نوشت 8: می دانی مخاطب من؟

می دانی فرق من و تو چیست؟

تو هم درگیری، پنهان می کنی، انکار می کنی،

من درگیرم، پنهان نمی کنم، انکار هم نمی کنم

ولی حق با توست، چون محدودیت ها ایجاب می کند،

و من تو را و شرایطت را درک می کنم، چون حق با توست.

همیشه مصلحتی هست که ایجاب می کند!

و دقیقا به همین دلیل سر جلسه امتحان نیامدی!!!!

نگاه و لبخند شیطنت آمیز آقای "ک حسود" نماینده محترم کلاس را هیچگاه فراموش نمی کنم، وقتی مراقب سر جلسه اعلام کرد استاد گفتند منظور از سئوال 2، همان متدولوژی ها هستند... و در واقع خبر این بود که تو نمی آیی! و بعد از آن چقدر خودش را سر راه من قرار داد و چقدر تلفن کرد تا از احوال من سر دربیاورد... و چقدر تلاش کرد با من رابطه دوستی یا حتی همکاری برقرار کند و من می دانم همه این بازی ها فقط برای گرفتن آمار من بود، فقط برای آن روز که اعتراض کرده بود چرا استاد دیر سر کلاس می آید و من حالش را گرفته بودم ... از آدم های چاپلوس و دو رو حالم بهم می خورد...

ولی من به همان دزدکی دیدنت از همان فاصله دور راضیم،

می دانم اگر روزی این پی نوشت را بخوانی برافروخته و عصبانی می شوی...

اما آب از سر من گذشته است،

می توانی همین الان زنگ بزنی و سرم فریاد بزنی و بگویی: 

"دختره ی نادان بی ظرفیت بی لیاقت، اینطور نیست. دختره ی پر روووووووووی نفهم، من فقط نگران تو هستم"

اما من فقط گوش خواهم کرد و لبخند خواهم زد.

و به احتمال صد در صد این بار، آخرین باری خواهد بود که تو اینجا را می خوانی،

قول می دهم، قول زنانه!  (مردها که قولشان، قول نیست!)

و در هیچ شبکه اجتماعی، دیگر هرگز پاسخم را نخواهی داد،

و قطعا من به بلاک لیست تو خواهم پیوست!

اما هیچکدام از اینها مهم نیست،

من نمی توانم ذهنم و قلبم را ننویسم و این یک شعار نیست،

چرا که تلاش کردم و نشد...

مهم اینست که نمی خواهم حسم بوی کهنگی بگیرد،

من هر شب می نویسم تا حسم را تازه نگه دارم،

چون این حس ناب را دوست دارم،

شاید با نوشتن است که می توانم از آن مراقبت کنم!

اگر روزی ننوشتم بدان که مرده ام...به همین سادگی...

جذابیت تو در انسان بودن و درستی و

همین اخلاق مداری و پاکی نیت و صداقت توست،

درست مثل پاکی چشم هایت و آن لبخند بی جایگزینت!

من هنوز هم به آئینه ای که هر روز نگاهت را در خود تکرار می کند، حسادت می کنم،

به دستگیره دری که هر روز بارها بر دستان تو بوسه می زند!

من هنوز هم به چشمان تمام کسانی که قامت تو را در چارچوب نگاه خود ترسیم می کنند، حسودی ام می شود....

 

پی نوشت 9: که می روم به سوی سرنوشت......

از اینکه دلت برایم بسوزد، احساس خوبی ندارم...هیچ وقت از ترحم احساس خوبی نداشته ام، هیچ وقت هم به هیچکس ترحم نکرده ام!

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱٥ | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.