دلم که می گیرد، کودک می شوم

کفش هایم می شود تا به تا

آغوشی می خواهم که آرامم کند

عروسکی که همبازی دلتنگیهایم شود

وگلویی که بغض خفه اش نکند

بهانه گیر می شوم

نق می زنم که این را می خواهم، آن را می خواهم

ولی هیچکس نمی داند...

.

.

.

بگذریم...

خاطرات را باید سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید...!

خاطرات نه سر دارند نه ته...!

بی هوا می آیند تا خفه ات کنند...

می رسند گاهی وسط یک فکر،

گاهی وسط یک خیابان،

سردت می کنند،

داغت می کنند،

رگ خوابت را بلدند...!

زمینت می زنند،

خاطرات تمام نمی شوند،

 تمامت می کنند...!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢۱ | ۳:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.