می توان سال ها، سکوت کرد...

 


یا حتی سال ها، هر ماه، هر روز به عکسی خیره شد ...

اگر ندانی چرا!!!...

یا حتی بدانی ،

 اما... تمامِ ناتمامی، در تو بماند...

می توان سال ها را مرده باشی ، بی زمان و بی مکان ...

پس ساعت تو می ایستد ، و از آن به بعد ...

 تو در فردی ، خاطره ای، آهنگی، نامه ای، عکسی، اسمی،...

و نمی دانم ، شاید حتی عطری، غرق می مانی ...!

 

پ ن 1: گاهی وقت ها دلم می خواهد
خداحافظی کنم
با همه
و بروم
بروم جایی که هیچکس را نشناسم!

 

پ ن 2: می دانی مخاطب خاص؟

هیچ وقت نخواسته ام آنگونه که دوستت می دارم، دوستم داشته باشی.

می دانی یکی از آرزوهایم که هیچگاه جامه اجابت نمی پوشد این است که

یک دل سیر بدون نگاه های سرزنش گر تو، دوستت داشته باشم.

دوستت بدارم بدون ترس از مؤاخذه چشمانت!!!

می دانم حالت از من بهم می خورد، هر کسی بداند حالش از من بهم می خورد،

اینجا ایران است، با همه تعصبات و آداب و رسوم ها و ذهنیت های آدم هایش!

چه کسی حس مرا می فهمد؟ هیچکس...حتی تو!!!

نمی توان توضیح داد، به هیچکس، حتی تو!!!

آن پسر راست می گفت... که من، حال تو را بهم می زنم...

اما من دلم که می گیرد، به خودم وعده های روزهای خوب می دهم،

از همان وعده های خوبی که سالهاست به امید رسیدنشان،

تقویم را خط خطی می کنم...

 

پ ن 3: این چند وقت احساس می کنم برنامه مخاطب خاصم تغییر کرده،

شب ها تا دیروقت و گهگاه تا صبح بیدار است و صبح ها  هم احتمالا برنامه روزانه کاری اش برقرار است.

امیدوارم مراقب سلامتیش باشد...

به تو می سپارمش، من فقط همین یک مخاطب خاص را دارم، خدایا...خدایا.


 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢ | ۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.