نمی دانم در کجای زمان گم گشته ام، در کدام ناکجا آباد سر بر کوی گزارده ام؟

من کیستم؟

بقال و راننده آژانس به من می گویند مهندس... مراجعین من را دکتر خطاب می کنند، در دانشگاه مرا استاد صدا می زنند!

در جامعه از من انتظار دارند قوی باشم، در مهمانی ها مشاوره رایگان بدهم، عصبانی نشوم و خلاصه همه از من می خواهند کسی یا چیزی باشم.

راستی من کیستم؟

چقدر ساده بود زندگی در سال های دور،

یا حافظ بودی یا حافظ می خواندی،

یا شاه بودی یا رعیت.

نان و خرمایی اگر بود تو را کافی بود و روزه که می گرفتی

به جای ریاضت کشیدن و لاغر شدن، چاق و بیمار نمی شدی از فرط خوردن!

من درونی ام می گوید زیادی زمینی شده ام.

یا خیال برم داشته که کسی هستم، مهم ام، تاثیر گذارم. امضایم اعتباری دارد.

گاهی خدا را بنده نیستم که قدرت، چیز شیرینی است...

آنقدر نمی دانم کیستم که علایقم رنگارنگ اند و  عطرهایم بسیار و حال و هوایم متغیر.

گاه از سر سوزن داخل می شوم. گاه از حقم می گذرم  و گاه از حق دیگران گذر نمی کنم.

من نمی دانم کی و کجا خودم را جا گذاشتم و بی من درونی ام سلانه سلانه به کدام سوی روانم...؟؟؟

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢۱ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.