چهره واسوده وا به لبخندی گشوده شد.

گفت: آری سیدارتها، لابد منظورت اینست که رود در عین حال همه جا هست. هم آن جا که آبشاری می شود و هم جایی که کلک را بر پشت می گیرد. جایی که شتابان و خروشان است و نیز در دریا و کوهستان. همه جا در آن واحد جاریست. فقط روشنی حال را می شناسد، نه سایه آینده را.

سیدارتها گفت: همین طور است و چون به این راز پی بردم به زندگی خودم نگریستم و آن را نیز رودی دیدم  و دیدم که سیدارتهای کودک و سیدارتهای بالغ و سیدارتهای پیر جز با سایه ای از هم جدا نبودند، فاصله ای واقعی از هم جداشان نمی کرد.

سیدارتهای دیگری نیز بودند، در تولدهای پیشین، که گذشته نبودند. مرگ و بازگشت او نیز به نزد برهما آینده نیست. هیچ چیز نبوده و نخواهد بود. همه چیز هست.

وجود همه چیز فقط در حال است.

برگرفته از کتاب سیدارتها، تالیف هرمان هسه، ترجمه سروش حبیبی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٤ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.