نگاهت بشارت باران بود و رویش خاک

و با هر اشاره دستت رود به تکاپو می افتاد و دشت به حاصل می نشست.

کلامت حرارتی که بر گرده زمینیان می سوخت

و لبخندت حلاوتی که در کام گرسنگان زمان می ماند!

همواره آرزو در روشنایی نام تو می پوید...

 

پ ن:غم هایی که چشم ها را خیس نمی کنند، به استخوان می رسند...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٢ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.