زندگی را باید زندگی کرد، نه مبارزه!

زندگی با کسی سر جنگ ندارد. ماهیتش اینگونه است. فراز و نشیب هایش را من و تو خوب درک نمی کنیم و این امر موجب بروز سوء تفاهم برایمان می شود، که گویا خدا فراموشمان کرده یا دوستمان ندارد و از این حرفها.

اما ماجرا چیز دیگری است. انتظارهایت را که مرور کنی، می بینی چقدر چیزهای جالب از توش درمیاری!

خواسته هایت، حرص زدن هایت، تنهایی ات و خلاصه همه وابستگی هایت را می توانی در دل زمینی ات ببینی، در حالی که می توانی در دل آسمانی ات نغمه های پرندگان، نرمی یال های اسب ترکمن و بوی خاک وطن را جا دهی.

در دل زمینی ات تو سپیده ای که تمامی اش خلاصه می شود در نیازهای پایه ای ات،

خلاصه می شود در خور و خواب و خشم وشهوت، بی آنکه حواست باشدکه چه می کنی و کجا می روی؟

به در و دیوار می خوری و به نام رهایی، با بند نامرئی کلمات قلنبه ای چون کرامت، حق، هم نوع، و از این جور کلیشه ها اسیر شده ای.

به گمان تو زندگی روی غلتک است، مثل قدیمی ها که فکر می کردند زمین روی شاخ گاوی بزرگ می چرخد...دنبال اندیشه های پوچ ایستا و بی جنبشی هستی که روح "" از تو حرکت، از خدا برکت"" را در تو می خشکاند.

اینقدر حرص نزن برای قطار، فکری هم برای ایستگاهی کن که همگی دیر یازود باید در آن پیاده شویم.

این همه بار و بندیل و آرزو با خودت برندار، بار سنگین بیخودی است...

از گمرک نمی توانی ردشان کنی!!!

 

پ ن: با تشکر از ر. کریمی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢۱ | ۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.