من برده داری را برانداختم. به بدبختی های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند.

کوروش هخامنشی

تمدن را می توان از روندی شناخت که در طی قرن ها، پویا و روان، در جریان است.

نیازی نیست به قرن بیست و یکم برسیم تا دگرگونی های بشری را ببینیم. روح انسان گرایی مربوط به عصر خاصی نیست.

این روح در کالبد زمان همواره وجود داشته و این ما هستیم که گاه از حقیقت وجودمان غافل می شویم و یادمان می رود که چرا آمده ایم.

بیش از 2500 سال پیش، ایرانیان پیام مهرورزی را به جهان صادر کردند.

امروز اما در روابط عاشقانه مان همان چیزی را می بینیم که روزی کوروش برایش منشور نوشت.

ما به یکدیگر وابسته می شویم و یکدیگر را برده وار استثمار می کنیم. عشق مان را قطره چکانی به هم می دهیم، توجه مان به هم کمتر از آن چیزی است که باید باشد.

کم فروش شده ایم در عاشقانه هایمان.

ملتی که به جای شیرین و فرهاد، باربارا دی آنجلس الگوی زندگی سالمش شده و در هزارتوی زمان و مکان گرفتار تب طاعونی مرگ لحظه هاست، تمدنش که هیچ، خواهد ماند و می ماند، اما تفکرش را نمی دانم....

امید ندارم که تفکرش چنان متعالی شود که مولانایی را دوباره مشاهده کنیم.

درویش های آپارتمانی و صوفیان بی اناالحق، رستم های هورمونی و سهراب های بی ریشه، چندان که گویی هزار سال آینده را قرار است در کما باشد این مرز پرگهر تا بازگردد به پیام کوروش در باب برده داری.

هنوز نمی توانیم از بردگی لباس و گویش و انسان و زندگی رها شویم و دم از رستگاری می زنیم!!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٧ | ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.