اینجا تخت جمشید است.

 


صدای پای اسبان را گوش کن که از پله ها بالا می روند،

آسمان آبی است، نسیمی رداهای سپید را به رقص درمی آورد.

از چند متری که به این صحنه نگاه می کنی، شناوری روح آدم ها را می توانی ببینی.

روی دیوار سربازان را آرام آرام کنده کاری کرده اند و آن سوتر بچه ها با یال و دم شیر سنگی بازی می کنند.

اینجا تخت جمشید است، مرکز فلسفه مثبت نگر جهان!

آنجا که کارگران بیمه داشتند، بردگان رها بودند و حتی پادشاه به رسم احترام، خدای مناطق فتح شده به دست لشکریانش را تعظیم می نمود...

اینجا ایدئولوژی بر روح ها حکومت نمی کند. دل ها هستند که حاکمان راستین شده اند و پیام سرزمین اینست:

"بشود که دلها شاد گردد"

                                 (کوروش هخامنشی)

این را می توان از سرزمین پارس، از ترکمن گرفته تا بلوچ، از آذرآبادگان گرفته تا خلیج همیشه فارس، در سازها، فرهنگ ها، یادگاری های سفالین و نوشته های باقی مانده دید و لمس کرد.

در آن روزگار احتمالا کسی برای درمان افسردگی، فلوکسیتین و سیتالوپرام نمی خورد و کسی برای رهایی از اضطراب امتحان، خودش را به کلردیازپوکساید نمی بست!

و هیچکس مثل من در سن 37 سالگی چربی خونش بالا نمی زد و احتمال طبیب هم چربی حاصل از فشار کاری و عصبی یا کم خوابی نبود!

یک فرق اساسی دارند گویا پارسیان آن دوره با ایرانیان این زمان.

یک چیزی در ما عوض شده. دیگر خوش بین نیستیم، بدبین شده ایم، بعضی هامان اگر از صبح تا شب ننالیم گویا رسالتمان را به انجام نرسانده ایم.

آن زمان که ساز و کار بیمه چنین نبود، منصف تر بودیم تا حالا که بیمه نامه از در و دیوار بالا می رود و حتی موبایل هایمان را هم بیمه شده می خریم.

یک معنویت ناب را گویا از دست داده ایم در گذر تاریخ ، وحالا در بند خرافه افتاده ایم.

پشت سر هم حرف می زنیم، اگر تصادفی شده باشد کسی را به بیمارستان نمی رسانیم، به مامور مالیات دروغ می گوییم، به جان زن و بچه مان برای فروش یک کمربند لاغری چینی به جای اصل، سوگند می خوریم.

در خانه هامان قرآن و حافظ و شاهنامه وجود دارد و گاهی گلستان سعدی، اما از وقتی کرسی ها جایشان را به بخاری گازی داده اند، کمتر به سراغشان می رویم.

در ترافیک هم قرآن کوچکی را که فلان کمپانی روی ماشین خارج از استانداردش گذاشته نگاه نمی کنیم.

فکر کردن کمترین کاری است که انجام می دهیم و عمل گرایی نداریم.

اگر بارانی بیاید، زنجیره انسانی دور خلیج فارس را رها می کنیم و می رویم پی کارمان.

پهلوانان را خیلی زود در یادها می کشیم. تختی هم خیلی شانس آورد مانند امروزی ها از یاد نرفت...

به کدامین نفرین دچار شده ایم، نمی دانم!

 

پ ن1:می دانی بهمن ماهی؟

گاهی شک می کنم،

به لیلی، به مجنون

به شیرین و فرهاد،

به افسانه های بی تکرار شک می کنم!

 

می دانی؟ شاید سالها بعد در گذر جاده ها از کنار هم بگذریم و بگوییم:

آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود!!!

 

پ ن 2: با سپاس مجدد از آقای کریمی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٥ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.