می دانی؟

تو ، یک اتفاق بودی

به سادگی همه مشکلات

 یک اعتراف در یک نیمه شب!!!

یا شاید....

انفجار حجم یک غرور سی و چند ساله!!!

پرنده تردید ، دوباره بال گشوده بود

که دانه اعتماد به تو

در دام رهائیش افکند

به چشم انداز آینه بنگر

شهر از تو ترانه ای نمی خواند

مگر آنکه خود سروده باشی!!!

 

تو مسیر دیگران را

پشت به راه می پیمایی

این ،‌ خلاف رود شنا کردن نیست

فرار از خود است

 

کدام سوال در تو بی پاسخ مانده

جز آنکه نخواستی بدانی؟

ترسیده ای !

من هم می ترسیدم

کاش لذت پاسخ ترسناک را می دانستی...

...هر چندمی دانی،

 اما خسته ای

به آینه بنگر

از روزهای سخت تو ،‌سالی گذشته

رخوت اندوه

درد سال های بعد تو را کم نمی کند

وقتی ماندن ، نماندن است

چاره ای نیست

باید رفت...

گم شدن هم راه و رسمی دارد

به چشم انداز آینه می نگرم

می دانی؟

پریشانی

بهتر از پشیمانیست!!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ | ٦:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.