حوصله ندارم

مردن هم حوصله می خواهد

دلم برای بیخیالی تنگ شده

برای آن روز ها ،

آن روزها که دچار مرگ مغزی بودم

شاید هم آن موقع نبودم ...نمی دانم

آن روزها که مغزم کار نمی کرد

آن شبها که مغزم می خوابید

و مثل حالا تا صبح ،در خواب و بیداری  کار نمی کرد

 کلافه می شوی

از هجوم فکر،از وحشت گذشته و از هراس آینده...

از آدم ها،از خودت،از همه حالت بهم می خورد

بالا میاری...روده ات توی حلقت تاب می خورد...دوباره بالا میاری

کلافه می شوی از تصویر درون آینه

 شک می کنی ...این منم؟

 ؟

 ؟

 ؟

اگر منم پس آن زن بیمار و پژمرده درون  آینه کیست؟

 

زیر پتو قایم می شوم

یک ساعت...دو ساعت...

می لرزم...می لرزم...می لرزم 

 

ساعت ها گاهی پدرت را در می آورند

 

آره ...

ساعت ها گاهی پدرت را در می آورند

از زیر پتو بیرون می آیم...هنوز آن زن مرده  درون آینه  است

هنوز با وحشت مرا نگاه می کند

ساعت ها گاهی پدر آدم را در می آورند

فقط ساعت ها گاهی بیچاره ات می کنند

فقط ساعت ها گاهی ...

 

راستی که مردن حوصله می خواهد

 مساله اینست...

مردن حوصله می خواهد...

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ | ۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.