کودکی را دیدم، قاب می فروخت


زنی را دیدم،بارمی کشید


مردی را دیدم،بنزندیده بود

 
نخلهائی را دیدم درمیان کویر،طاووس بودند


دیوارهایی را دیدم درکنار ردپای جاز،مذهب می سرودند


جاده ای را دیدم چهاررنگ ،پنهان در آن ، گندم زاری بی رنگ


پیرمردی را دیدم،می فروخت دعا، از برای دردهای بی انتها

.

.

.


و من درهجوم تفاوت ها


خیره به این پراکندگی عظیم

 
درسرزمینی که می گویند

 
هست سرزمین کوروش کبیر


                          فراموش کردم غمهای خودم را


                          زیرا که دیدم

                          بی نهایت غمهای بزرگتری را ...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.