به صبح، این غریبه ی روشن لبخندی ندارم که بزنم 

 از سیاهی شب سیاهترم ، نگاه ملتهبم را کجا گم کرده ام؟

یا شاید؛

شاید آنرا کم کم از دست داده ام؟

در آیینه زیاد می نگرم

چیزی کم است ...

تمام اجزای صورتم سرجایش است اما چیزی کم است !

زیبایی ام نا پدید شده!

پس زیبایی ام در اشتیاق چشمهایم پنهان بود؟

 که نفهمیدم آخر گم شد یا آرام آرام ته کشید؟؟؟

 

به همه می گویم حالم خوب است، خیلی خوب

دروغ هم نمی گویم.

نه! به هیچ چیز احتیاجی ندارم

رنگ قهوه ای چای و قهوه را هم از زندگی ام حذف کردم

نه! به هیچ کس

آب جوش، بی طعمی گوارایی دارد

.

.

.

تو که از پرنده ها و خوشی و خوشبختی حرف می زنی

جلوی خنده ام یا شاید گریه ام را می گیرم ...

دست درون شکاف پیراهنم می کنم

قلب یخ زده ام را

کف دستت می گذارم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.