لحظه ها می گذرند

 و روزها را خاکستر میکنند

 و من در گرد و غبار این ثانیه ها میدوم...

چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

آرام تر از قبل شده ام و ساکت تر...

آن قدر آرام شده ام که بتوانم منطقی فکر کنم.

هیاهو و شر و شور گذشته ام کمرنگتر شده است،

دنیایم کمی بزرگتر شده است اما دنبالش نمی روم!

دلم نازک تر شده است...زود می شکند،

خوابهایم شیشه ای تر شده اند، تصاویر را واضح تر می بینم...

وقتی که می خوابم قلبم کشیده می شود روی فرش،

 ضربان قلب حکایتی را که برای عمر گذشته تعریف کرده ، برای عمر نگذشته نیز بازگو می کند.

 متولد شب یلدایم، اما از زمستان و سپیدی پر اغراقش بیزارم!!!

 این روزها را فراموش کرده ام انگار ، کلمات با من غریبی می کنند... تنها تر شده ام!

یادم باشد...

باد اگر آمد شناسنامه ام برای او …

باران اگر آمد چشم هایم برای او …

تنها دعا کن که لای کتاب کهنه را نگشاید.

 کاش بشود لبخند دریایی را لمس کرد،

کاش در پس نگاههای سرد و یخ زده، به اندازه ی پهنای گلبرگ یک گل سرخ ، قدری

عشق،قدری مهر، وجود داشته باشد، زیرا زخم هایی دارم که برای درمان به عشق نیاز

دارند، اما...همواره در زندگی...

 نبردهایی هست که نمی توان در آن پیروز شد!!!

 

 پ ن:محفل آریائی تان طلایی
       دلهایتان لطیف و دریائی
       عمرتان دراز و شادی هایتان یلدائی

 

  پ ن: با تشکر از دوستان عزیز و در نهایت احترامی که برای همه قائل هستم، از نمایش کامنت های مربوط به به این پست معذورم.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۳٠ | ٩:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.