ساعت: 7:30 صبح

مکان:سردر اداره

چهره:بی تفاوت

پلان آماده گرفتن است. اکشن از سوی کارگردان شنیده می شود. صدای موتور دوربین می آید که نگاتیو یک صد ساله را با آن دانه های نقره به حرکت در می آورد...دوست و  همکارت را می بینی، لبخند می زنی، می گویی خسته نباشی...

لبخند می رود کنار و یخ زدگی دوباره به چهره ات باز می گردد...

پلان بعد همین دیالوگ هاست در اتاقت.

ساعت 8 صبح است، نیم ساعتی را در راهرو وراجی کرده ای.

ارباب رجوع می گوید : سلام، خسته نباشید...

پلان بعد سر ناهار است با همین دیالوگ.

در مترو هم که لوله را گرفته ای مبادا که بیفتد و به تبلیغ ماالشعیر روی دستگیره ها نگاه می کنی، ساعت 5 عصر را نشان می دهد، احساس می کنی خسته ای...خیلی هم خسته...داغونی...یادت می افتد که باید خرید هم بکنی...نانوایی هم چون زیاد شلوغ نبود، دو تا سنگک هم دستت می گیری در حالی که دستت را هم با سنگ های داغش سوزانده ای...

آنقدر این "خسته نیاشید " به جای "خدا قوت " توی زبان ما افتاده و آنقدر واژه اش انرژی منفی دارد که وقتی می رسی خانه.................به قول سهیلا دوستم  که می گوید: بوی خرما می دهی!!!! نکند با عزرائیل قرار داری؟!!!!!!!!!!!!!

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱٩ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.