می گفت مسافر است و چار زانو نشسته بود لب حوض خانه اش، هندوانه می خورد و فکر این بود چک فردا را چه کند.

 قرار بود بزرگ که شد دنیا را بگردد، حیوانی داشته باشد، در باغچه تربچه و ریحان بکارد و گیاه خوار شود.

حالا می رود قصابی با آن بوی بد گوشت و آت و آشغال تا فیله مرغ بخرد، گلهای چینی گلدان راهر سال شب عید حمام می برد، حال آب دادن به شمشاد ها را ندارد، آشغال هایش را می گذارد دم خانه همسایه که از روی ناچاری فحش خواهر و مادر نوشته برای کسی که آشغال هایش را در باغچه آنها بگذارد، پز ماشین جدیدش را می دهد، از مرگ می هراسد و به زندگی امیدی ندارد، از کم شدن درآمدش می نالد و چنگ و دندان نشان می دهد.

او اصلا شبیه مسافرها نیست...بوی سفر نمی دهد...

پ ی: ر .کریمی عزیز سپاسگزارم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٧ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.