نگو که نمی دانی ،

دلم از این صراحت خاکستری می گیرد.

یادت باشد ، همیشه این تویی که حتی مشتی خاک

از زمین ترانه هایت را هم از دست های بی کسی من دریغ می کنی،

همیشه این تویی که دعوت دل ناماندگار مرا به بهانه باران هایی که باریدند و نباریدند  رد می کنی و همیشه این منم که در درگاه گریه هایم می ایستم و به انتظار گردی از حضور تو دانه های  تسبیح  را  می شمرم.

نگو که نمی دانی...

نگو که نمی دانی این همان تسبیحی است که  آن روز غروب بر گردن دلتنگی هایم انداختی و گفتی دانه های آبی اش به هنگام شمردن روزهای فاصله هرگز تمام نمی شوند!

ببین،دندان های دوری تا آخر سیب دیدار را جویده است و من به هوای بار و بری از خاطره ها دانه اش را درباغچه آرزوها کنار بابونه هایی که بوی باران می دهند ،کاشته ام تا روزی  کبوتر نگاهت بر شاخه دیدارش بنشیند.

خدایا ،نگو نگاهم نمی کنی...

دلم از این همه غربت پردرد می گیرد...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٧ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.