لالایی های مادرانه و قصه های شاه پریان را که هر مادری یک جور می گوید، سال های سال است که نمی شنوم، نه از مادرم و نه از مادران دیگر.

ای کاش یکی بود، یکی نبود را لبو فروش در زمستان و بستنی فروش در تابستان جای گفتن آآآی لبوداغه...می گفتند، تا حسرتی چنین ساده بر دل آدم نمی نشست.

این سادگی را از یاد برده ام و دیگر کسی نیست آن را بگوید و مرا به یاد کودکی ام بیاندازد، که حاضرم پنج سال از عمر مانده ام را بدهم تا دوباره مادرانه، بگویند:

 یکی بود، یکی نبود...

زیر گنبد کبود....

 

پ ی:قصه مادر بزرگ همیشه راست بود

همیشه یکی بود و یکی نبود!!!

 

پ ی:با تشکر از ر.کریمی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۸ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.