امروز در وبلاگ یکی از دوستانم خواندم:

"یک زن تمام مدت باید فکر کنه داره روی لبه تیغ راه می ره هر آن ممکنه بیفته و اگر بیفته هیچ حق و حقوقی نداره...."

این متن، داستان همه روزهای زندگی من است.

شاید ...


شاید برای همین است که تنهایی ام را دوست دارم.

جالب بود ، البته برای من که سالهاست روی لبه تیغ زندگی کرده ام .

 همواره مجبور بوده ام حواسم به اطرافم جمع باشد.

همیشه مراقب نگاه ها بوده ام.

همیشه مواظب بوده ام، اشتباه نکنم تا مواخذه نشوم.

همیشه زمین خوردن هایم را در حافظه طولانی مدتم نگه داشته ام که دیگر هیچگاه تکرار نشود.

همیشه هشیار خوابیده ام و حسرت یک خواب عمیق داشته ام!

همیشه مبارزه کرده ام تا باختن و تسلیم شدن را یاد نگیرم.

همیشه گفته ام: من می توانم، حتی اگر توانی در خود ندیده باشم.

چرا که من از جنس زن هستم و زن نیز از جنس دوم!

چرا که من سالهاست بر روی لبه تیغ زندگی می کنم.

چرا که در اجتماع گرگ صفت امروز اگر بخواهی سالم زندگی کنی،

 باید از موضع قدرت وارد شوی!!!

باید بر لبه تیغ زندگی کنی!!!

 

پ ن:کسی نمانده پا به پای من
مگر غمی که خانه زاد توست

مگر صدای سرمه ریز من
که شعر سر به مهر یاد توست


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۳٠ | ٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.