روی صندلی اتوبوس نشسته ام با کلی خرید سنگین.یک ایستگاه را رد می کنیم.

ایستگاه دوم پیرزن سوار می شود.تسبیح به دست دارد و هن و هن کنان بالا می آید و خودش را بین جمعیت جا می دهد.

صدایش می کنم:

-حاج خانوم...حاج خانوم...

دخترکی که ایستاده است  به شانه پیرزن می زند و او را صدا می کند.

-حاج خانوم بیایید جای من بنشینین...

-نه دخترم،نه عزیزم ، خودت بشین مادر جون

-نه حاج خانوم،من نشستم و خستگی ام در رفته...اصلا می دونین چیه؟من الان می خوام پیاده شم

- ننه، هر وقت پیاده شدی من می شینم...

خلاصه با اصرار من می نشنید و کیسه های خرید را به زور از دستم می گیرد و نگه می دارد                 

 نگاهی به من می کند و می گوید:

دستت درد نکند. خدا عاقبتت را به خیر کند دخترم ...  

 

دلم می لرزد، بغضم می گیرد، دلم می سوزد

آن جرقه ای را که مدتهاست منتظرش هستم ،تا داغ دلم را تازه کند، زده می شود

خنده ام می گیرد،چشمم خیس می شود

اشکم بی اختیار روانه گونه هایم می شود!

احمقانه است نه؟

خیلی احمقانه است ...

خیلی دیر است...اصلا همیشه خیلی دیر است

به قول آدم بزرگ ها خیلی زود دیر می شود

من هنوز هم ادامه می دهم...هنوز هم !

من هنوز هم به این بازی احمقانه ادامه می دهم

در سیاهه ی این زندگی پر از رمز و راز،

من بی رمق همچنان به راه خود ادامه می دهم !

  یادم می آید زمانی  که ٢٣ ساله بودم و در اوج...

بیخیال و شاد و شیطان...

بی خبر از آنچه که در راه است! 

بی خبر از آنچه که سرنوشت برایم رقم زده است!

همه غصه ام پاس کردن امتحانات پایان ترم بود.

 اکنون ٣٣ ساله ام ...

شده ام یک عضو خنثی عمل جمع!

صفر!

همان آهنگ "خالی" که آن خواننده ی لس آنجلسی خواند.

"من! خالی از عاطفه و خشم! خالی از خویشی و غربت! گیج مبهوت بین بودن و نبودن!"

به پیرزن گفتم:

خدا مرا عاقبت به خیر کند؟

خندیدم...

خنده دار است. مگر نه؟

پیرزن نخندید، پیرزن چیزی نمی دانست

که اگر او هم می دانست...

پیاده شدم!

و دیگر هیچ...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٢/۱٠ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.