چه وقتی است؟

 


به نظر می رسد صبح شده

آسمان را می بینم، زیبا و آبی است

کامپیوترم روشن است

اما تنها تصویر تو را نشان می دهد و

صدای موزیک این وبلاگ ، یعنی همین دنیای  کوچک مجازی ام هست که

دیشب تا حالا همراهی ام کرده است!

بلند می شوم و برای خودم کمی قهوه درست می کنم،

سعی می کنم چیزی بخوانم،

ولی داستان بیش از حد کوتاه است.

از خداوند متشکرم که تو اینجا نیستی تا مرا به این حال و روز ببینی...

 

گذر روزها را می بینم،

احساس حقارت می کنم.

حالا

غروب خورشید را تماشا می کنم و بعد

با صدای اشک های دلقک به خواب می روم!

در این بازی احمقانه...

تنها می بری تا ببازی!!!

 

پ ن: مثل آن دو ترم و درس هایی که یادم دادی...

اکنون نیز به من یاد بده، 

انسان مدرنی باشم و 

هر بار که دلتنگت می شوم 

به جای خیره شدن به عکس هایت،

تنها به این جمله اکتفا کنم که 

هوای بدِ این روزهاست که 

آدم را افسرده می کند...!!!

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٩ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.