من برای سالها مینویسم…

سالها بعد که چشمانت عاشق میشوند…

می دانی؟...

 قصه  مادر بزرگ راست بود

همیشه یکی بود، یکی نبود …

سالها بعد مرا به یاد خواهی آورد،

 آنچنانکه باران غبار را از سنگ قبر کهنه ای می شوید

 تا نام فراموش گشته ای بدرخشد!

از پس سالها مرا به یاد خواهی آورد...

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ | ٧:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.