به آسمان ناسزا گفتم تا باز شود

به ابرها التماس کردم تا ببارند

به درگاه خدا برای آب دعا کردم

برای این خون به جوش آمده در رگهایم

مثل این بود که روحم آتش گرفته باشد

و ناچار باشم شعله ها را نظاره کنم

 

در قلب سرزمین خشک

آنها در ماسه شنا می کنند

برای کمی آب مقدس دعا می کنند

تا گناهان را از دستهایمان بشوید

اینجا در سرزمین خشک وعده ها می خشکند!

اینجا کسی گریه نمی کند...

و هیچکس از اینجا جان سالم به در نمی برد

انسانها تمام عمرشان را صرف دعا و انتظار برای اجر عظیمشان می کنند

ولی گاهی به نظر می رسد دستاوردت همچون یک فاحشه ولگرد تو را تنها می گذارد

اگر می توانستم راه مردنم را انتخاب کنم

مردن با اسلحه یا چاقو را ترجیح می دادم

 

هیچکس از اینجا زنده بدر نمی رود!

 

پ ی ١:در زندگی روزهایی هست که هیچکس نیست!

 

پ ی٢:فندق خاله بروز است  

 http://parmis1388.blogfa.com/

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/۱۸ | ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.