خانم استاد ب... با ۴١ سال  سابقه  تدریس در گروه روان کنارم می نشیند.سفره دلش را پهن می کند.نمی دانم چرا از بین اینهمه آدم با تجربه من کم سابقه و بی تجربه را انتخاب کرده است.حداقل ١٠ استاد با سابقه و عضو هیئت علمی در گروه روانشناسی داریم که راهکارهای خوبی می توانند ارائه دهند یا حتی شنونده خوبی باشند...شاید هم نشانه ای است برای من...

استاد ب:خودت را در کار غرق کرده ای که چی بشود؟

من:نگاه می کنم و سکوت...

استاد ب:خودت را در کتاب و کلاس غرق کرده ای که چی بشود؟

من:نگاه می کنم و سکوت...

استاد ب:فکر می کنی چند سال دیگه فرصت داری زندگی کنی؟

من:نگاه می کنم و سکوت...

استاد ب:فکر می کنی هنر است که بگویند تو در کارت موفق هستی؟

من:نگاه می کنم و سکوت...

استاد ب:با توام !!! می شنوی؟

من:نگاه می کنم وسکوت...

استاد ب: خدا آخر و عاقبتت را به خیر کند !

استاد ب:می خواهی عاقبتت مثل من شود؟

من:نگاه می کنم و سکوت...

استاد ب:سر نماز گفتم خدایا ، چرا من نباید همسری داشته باشم و از خودم فرزندی که مجبور شوم به بچه های دیگران بچسبم؟

من:نگاه می کنم وسکوت...

استاد ب:اگر مجرد بمانی ،وقتی پیر شوی ، دیگران برایت تصمیم می گیرند!!!بچه های برادر و خواهرت!

من:نگاه می کنم و سکوت...

استاد ب... می رود .می رود دنبال بازنشستگی اش...پیش خودم  می گویم شاید من آخرین شاگردش بودم.

دلم می خواهد مغزم را جدا کنم و در گاو صندوق خانه پدربزرگ بگذارم و قفل کنم!

دلم می خواهد فقط یک ساعت،فقط یک ساعت ذهنم این طرف و آن طرف پرسه نزند.

دلم می خواهد فقط یک شب،فقط یک شب ذهنم در خواب ، بخوابد و بیدار نماند.

دلم می خواهد فقط یک صبح،فقط یک صبح خسته از خواب بیدار نشوم.خسته از پرسه های ذهنی شبانه !

دلم می خواهد فقط یکبار،فقط یکبار، یک اتفاق خوب بیفتد که ناتمام نماند...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٦ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.