من خسته ام...  خسته از هر سر آغازی که پایانی نا معلوم دارد...

 خسته ام از هر مغز کوچکی که فکری مسموم دارد

کاش خدا تنهایم نگذارد

خسته ام از این همه تکرار سکوت

پلکهایم سنگین است

انگار در پشت پلکهایم کسی ایستاده است.

کسی این پا آن پا میکند. کسی  پشت پلکهایم قدم میزند ...

پشت پلکهایم سایه ها و صورت ها، مثل عکس های افتاده روی هم، به هم می آویزند.

کسی پشت پلکهایم می دود...

چیزی که روی پلکهایم سنگینی می کند خواب مطلق نیست ،

ترکیبی است از یک اضطراب غریب، یک دلهره ی عجیب...

 پلکهایم آهسته آهسته روی هم می رود در این تاریکی شیرین ...

 کاش می شد پلکهایم را باز نکنم...

 کاش می شد به همان آرامی تا نا کجا بروم ...

کاش خدا تنهایم نگذارد...

 

                       کاش خدا تنهایم نگذارد...

                                                               کاش...

 

پ ی:گاهی مواقع واقعیت ها را نیز نباید گفت، وقتی کسی به تو اعتماد نکند،ممکن است حقیقت ها را باور نکند یا برداشت دلخواه داشته باشد.بنابراین تا اعتماد بدست نیاورده ایم حقیقت را نگوییم،چه سربسته و در لفافه،چه رک و صریح!!!چه کامل،چه خلاصه !!!

پ ی:فندق خاله،جیجلشو قربون بروز کرد...

http://parmis1388.blogfa.com/

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/۸ | ٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.