سالهاست که داستان لیلی و مجنون را مکرر میخوانم و هر بار هم دلم نمیاید فقط یکبار بخوانم ، بیایید شما هم اینبار با من همراه شوید و این داستان را با هم بخوانیم و شاید شما هم چندین بار بخوانید!

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد، زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی !!!!


لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.
در همین هنگام خدا گفت:
راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.
خدا آنگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.


و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک و لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر!
خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است !
شیطان گفت: آسودگی است، خیالی است خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است،عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.
خدا گفت: لیلی جستجوست.
لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک  کردن!
خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس !
شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...
شیطان که طاقت دیدن عاشق و معشوقی را نداشت ، گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.
آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...

چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.

خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...
خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.
خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را...

 و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......

مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد. لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال!
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد...

 

مجنون نیامدنی است... 


عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها  شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.
لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم  ریشه می کند.
خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.


مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید.

مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.
لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش اینگونه نبود.
خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.
لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.
خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.

لیلی! قصه ات را دوباره بنویس...

لیلی به قصه اش برگشت.


اینبار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی!



          لیلی! زندگی کن...


اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟

چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟


چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟

 

 

 

پ ی:مواظب باشید آنچه را که دوست دارید ، به   دست آورید

وگرنه مجبور می شوید آنچه را که به دست آورده اید،دوست بدارید!!!

 

 

با تشکر از مدیر وبلاگ عشق ملکوتی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.