با پوزش از اینکه اینقدر عامیانه می نویسم.حالم بده و مغزم هنگ!

تا حالا شده از سادگی خودتون حالتون بهم بخوره؟

من الان این حس رو دارم.

خانم د آبدارچی طبقه ما می گوید : خانم مهندس تو آب دلت رو می خوری،از بسکه دلت پاکه و غصه همه رو می خوری خدا هم برات می سازه.دو دستش را  رو به آسمان می گیرد و می گوید خدا خوشبختت کنه!تو که به ما رحم می کنی ،خدا هم  ایشاله به تو رحم کنه!

آقای ح راننده می گوید:خانم مهندس شما خیلی ساده هستی.اگه بخوای توی این تهران زندگی کنی نمی تونی! میدونی من ٣ سال جنوب زندگی کردم.جنوبی ها خیلی خونگرم و مهمان نواز هستند و زود با همه می جوشند،این عیب شما است .شما خیلی رک هستی و با همه گرم می گیری و توی این تهران گرگ زیاد است.زیاد ساده نباش!

من تکلیفم با خودم روشن نیست.واقعا روشن نیست.

از دروغ بیزارم.نمی گویم ،اما اگر هم بگویم راست می گویم! این هم یکی دیگر از قوانین من است!!!

بالاخره من نمی دانم چطوری باید باشم؟

ساده باشم؟گرگ باشم؟چاپلوس و پاچه خوار باشم؟عصبی باشم؟برای بالا رفتن از دیگران به عنوان پله های نردبان ترقی استفاده کنم؟برای منافع خودم دیگران را له کنم؟دلسوز باشم؟منفعت طلب باشم؟

واقعیت اینست که نمی توانم خود واقعی ام باشم!

همیشه شرایطی هست که نباید آنطور که هستی وانمود کنی.

همیشه مصلحتی هست که  ایجاب می کند!

ولی یک واقعیت دیگر هم هست...

می دانید؟

 الان از یکرنگ و یکرو بودن خودم حالم بهم خورده است.

واقعا دیگر نمی دانم اخلاق کاری باید چگونه باشد؟

در این آشفته بازار هنگ کرده ام.

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/۸/٩ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.