جمعه ها خون جای بارون می چکه

از دیشب تا حالا در ذهنم صدا می کند

جمعه ها خون جای بارون می چکه

دلم گرفته است ، مثل همه غروب های جمعه

از اینجا تا بارگاه تو راهی نیست.

یک جو اراده می خواهد و دیگر هیچ!

نزدیک غروب است و بغض در سینه ام سنگینی می کند

خالی کردن ذهن هم کلی هنر می خواهد ، که من ندارم

از دیروز تا حالا درگیر همان کابوسهای ...بگذریم...

از خانه بیرون می زنم...

همیشه ایستگاه مترو خیام حال وهوای دیگری دارد.

روبروی بارگاه تو ایستاده ام.

وارد که می شوم و ضریح نورانی تو را می بینم اشکم جاری می شود

راستی آنجا چه آرامشی دارد،جایگاه  همیشگی من خالی است .همان تکه قالیچه کوچک که دقیقا روبروی ضریح تو است را می گویم.

مثل همیشه به آن سنگ قدیمی تکیه می دهم و کتاب دعایم را به دست می گیرم.

پیرزن وارد می شود ، با عصایش هم  که راه می رود تلو تلو می خورد.

رو به من می کند و می گوید از زمانی که عروس شده ام تا به حال اینجا نیامده ام.

خیابانها عوض شده اند،کلی گشتم تا اینجا را پیدا کردم.

چند سال گذشته است مثل برق و باد.چشم بهم بزنم ، من هم همین را به دختر دیگری خواهم گفت.

راستی تو چند سال است اینجا خوابیده ای؟از قرن ده تا الان چند نفر اینجا آمده اند؟

گره از کار چند نفر باز کرده ای؟

رو به ضریح می ایستد و می گوید: تو را به مادرت زهرا قسم،تورا به بدن تب دار حضرت سجاد قسم و تورا به آن طفل سه ساله حضرت رقیه قسم حاجت این جمع  را روا کن.

زن جوانی ادامه می دهد ، جهت روا شدن حاجات همه صلوات...جهت ظهور امام زمان صلوات... بین اینهمه آدم به من خیره می شود و می گوید :الهی خوشبخت شوی!

خنده ام می گیرد...شاید به سیاهی روزگارم...شاید به دلخوشی آن زن...شاید به زخمهایم که دیگر هیچ مرهمی نمی تواند آنها را التیام بخشد...شاید به ذهن بیقرار و نا آرامم که در خواب هم کار می کند...شاید به امیدهای نا امید شده ام...شاید به زمانهایی که از دست داده ام...شاید و هزار شاید دیگر.

صدای اذان می آید ، همه برای نماز جماعت رفته اند .فقط من مانده ام و تو ...

حرفهایم را دوباره تکرار می کنم...همان داستانهای همیشگی که هر شب برای خدا می نویسم ، همان آرزوهای ....

هر چند می دانم که شاید دیگر لایق گوش کردن هم نباشم ، اما تو را به خدا،تو را به خداوندی خدا  فقط یکبار به حرف من گوش کن...فقط یکبار.

نمی دانم اینها که می گویم مناجات است یا درد دل؟

نمی دانم شکایت است یا دعا؟

فقط دلم گرفته است .

می دانی؟

در زندگی روزهایی هست که هیچکس نیست!

 این جمعه های لعنتی کی تمام می شوند؟ کی ؟

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/۸/٧ | ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.